گنجور

 
صامت بروجردی
 

تا سرو کار بدان طره پر خم دارم

از پریشانی ایام چرا غم دارم

شب هجران و تب فرقت و گلهای فراق

شکر صد شکر که هر عیش فراهم دارم

لخت دل خون جگر قسمت امروز منست

روز نا آمده را بهر چه ماتم دارم

بی‌نیاز است چنان دیده‌ام از دولت فقر

که جهان را به یکی مور مسلم دارم

من که هرگز ندهم ملک قناعت از دست

از غنیمت ز سلیمان چه مگر کم دارم

چشم امید من از خواجه خویش است ارنه

عار در بندگی از سلطنت جم دارم

زخمی غمزه خونریز نگارم (صامت)

به جز او کی ز کسی دیده مرهم دارم