گنجور

شمارهٔ ۳۹

 
صامت بروجردی
صامت بروجردی » غزلیات
 

هر زمان بویی از آن جعد سمن‌سا می‌رسد

تازه جانی بر روان مرده ما می‌رسد

شکوه از جور تو کردن دل‌پسند عقل نیست

خیر محض است آنچه از مولی به مولی می‌رسد

در بر نادان جفا باشد ولی عین وفاست

آنچه بر مجنون صحرایی ز لیلی می‌رسد

اوفتاده آوازه‌ام در عشقت از عالم بلی

سیل خاموش نماید چون به دریا می‌رسد

شکر احسانت که تا ننهاده دردی روی من

درد دیگر درد را بهر مدارا می‌رسد

نقد باشد در بر ما وعده فرادی تو

گر که گویند آخر نسیه به دعوا می‌رسد

درد از پهلوی (صامت) فیض چندانی نبرد

بی‌نصیبست آنکه در آخر به یغما می‌رسد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید