در این ویران سر بیجا کسی منزل نمیگیرد
اگر گیرد کسی مجنون بود عاقل نمیگیرد
نمیپاشی چرا از مخزن دل اشک گلناری
جز این یک میوه باغ زندگی حاصل نمیگیرد
دلم دایم به ترک آرزوی غیر میکوشد
چرا پس خود دمی از آرزوها دل نمیگیرد
به آسایش دلم الفت نمیدارد عجب دارم
که این کشتی ز بدبختی به خود ساحل نمیگیرد
به اوضاع جهان مایل شدن اندازه دارد
مسافر کار را چندان به خود مشکل نمیگیرد
به تقوای فقیه شهر میخندند نادان
چرا پس کامل ما عبرت از جاهل نمیگیرد
اگر این است اوضاع جهان (صامت) که من بینم
کسی من بعد از این غیر از ره باطل نمیگیرد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره ناامیدی و بیمعنایی زندگی صحبت میکند. شاعر میگوید که در این دنیای بیسر و سامان، کسی نمیتواند آرامش یابد و اگر هم کسی آرامش بگیرد، حتماً مجنون است. او به درد و رنجهای خود میپردازد و میگوید دلش به آرزوهای غیر خود نمیتپد، ولی همچنان نمیتواند از آرزوها دل بکند. زندگی او پر از بدبختی است و هیچ امیدی به آینده ندارد. شاعر به اوضاع تلخ جهان اشاره میکند و میگوید که مردم به فقیه و دیندار میخندند در حالی که خود از نادانی درس نمیگیرند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در این دنیا، غیر از راه باطل، هیچ راه دیگری برای زندگی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: در این خراب شده و بیمقدار، هیچکس جایی نمیگیرد. اگر هم کسی بیاید، باید دیوانه باشد، زیرا آدم عاقل چنین جایی را انتخاب نمیکند.
هوش مصنوعی: چرا از دل خود اشک نمیریزی، که از این مخزن فقط همین یک میوه، که همان زندگی است، به دست میآید؟
هوش مصنوعی: دل من همیشه در تلاش است که آرزوهای دیگران را کنار بگذارد، اما نمیفهمم چرا هرگز از آرزوهای خودم فاصله نمیگیرد.
هوش مصنوعی: دل من آسوده نمیشود، در عجبم که چرا این کشتی، که نماد بدبختی است، به ساحل نرسیده و به سرانجام نمیرسد.
هوش مصنوعی: سختیهای جهان را باید در حدی تحمل کرد و مسافر نباید خود را زیاد به زحمت بیاندازد.
هوش مصنوعی: نادانها به تقوای عالم دین در شهر میخندند، اما جای تعجب است که چرا افراد نادان خودشان از بیخودان درس عبرت نمیگیرند.
هوش مصنوعی: اگر اوضاع فعلی دنیا اینگونه است که من میبینم، پس هیچکس بعد از من غیر از راه نادرست مسیر دیگری نخواهد داشت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کسی از زلف پریشان خونبهای دل نمی گیرد
صبا را کس به خون لاله بسمل نمی گیرد
زبخششهای عشق (پاک) طینت سینه ای دارم
که چون آیینه کین سنگ را در دل نمی گیرد
عجب دارم همای وصل بر من سایه اندازد
[...]
به صد افسون در آن دل یاد من منزل نمیگیرد
بلی آیینة خور تیرگی در دل نمیگیرد
دل آسودگان از دستبرد فتنه آزادست
کسی هرگز خراج از ملک بیحاصل نمیگیرد
چنان در خط و زلف او زبان شانه جاری شد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.