گنجور

 
صامت بروجردی

تا بوَد جان در بدن، یا در دهن نطقِ مقالم

روز و شب مداحِ اولادِ رسولِ بی‌همالم

فیضِ این منصب ز بی‌چون شد نصیبِ ماه و سالم

منت ایزد را که میمون و مبارک گشته فالم

مهرِ گردون‌ فضایل، اخترِ برجِ کمالم

خضروَش اکنون به آبِ زندگانی، برده‌ام پی

دم‌به‌دم معراجِ قربِ کبریا را می‌کنم طی

در کُمیتِ حق‌شناسی گرمِ جولانم پیاپی

یعنی از مدحِ رسولِ هاشمی با عترتِ وی

زندگیِ ابدی بخشیده حیِّ لایزالم

گر به تکمیلِ اصولِ خمسه‌ام باشد تزلزل

یا ز تحصیلِ فروعم، اندکی باشد تجاهل

شُبههٔ ابلیس را از دل زدودم با توکل

بر ولایِ حیدر و آلش زدم دستِ توسل

تا ببخشد در صفِ محشر خدایِ لایزالم

گرچه از عصیان حریفی نیست اندر نشأتینم

وز گناه و روسیاهی، شهره اندر خافقینم

چونکه خاکِ آستانِ شهریارِ عالمینم

چون سگِ کویِ عزیزِ حضرتِ زهرا، حسینم

ایمن از حشر و جزا و نشر و میعاد و سئوالم

یادم آمد موسمِ جان‌دادنِ دلبندِ زهرا

آن زمان کافتاد از زین بر زمین، مظلوم و تنها

دست و خنجر، شمرِ بی‌دین شد به قتلِ وی مهیا

بر زمین بنهاد رویِ خود برایِ شُکرِ یکتا

گفت کای صبحِ تمنایِ من و شامِ وصالم!

شُکرِ الطافِ تو یارب چون کنم با این سعادت؟

کز وفا کردی نصیبم عاقبت فیضِ شهادت

کردم از خونِ گلویِ خود وضو بهرِ عبادت

بذلِ جان تا بوده، ما را بوده دائم رسم و عادت

نی ز ترکِ سر بوَد اندوه در دل، نی ملالم

من از آن روزی که بر کف، سر گرفتم بهرِ سودا

ز تو در عهدِ الست، این روز را کردم تمنا

گر شود سر تا به پا، جسمم نشانِ تیرِ اعدا

یا که بی‌غسل و کفن ماند تنم، بی‌سر به صحرا

هرچه دردم بیشتر باشد، فزون‌تر انفعالم

گر همی‌بارد به سر شمشیر، چون ابرِ مَطیرم

جمله را در ادعایِ دوستی منت‌پذیرم

وز خَمِ چوگان تسلیم و رضایت، سر نگیرم

نیست جز بادِ وصالت آرزویی در ضمیرم

نیست جز سیرِ جمالت ذکر و فکری در خیالم

چون سمندر در هوایت گر کنم منزل در آتش

یا کنم هر ساعتی صد بار از تابِ عطش، غش

تیربارانِ حوادث را تنی دارم بلاکش

لیک هستم از گناهِ شیعیانِ خود مُشوَش

ساز فارغ در قیامت زین ملال ای ذوالجلال‌ام

وعده کردم تا فدا سازم به راهت از وفا، سر

در زمینِ کربلا گردد مرا صدپاره پیکر

این من و این کربلا، این کوفیان با تیغ و خنجر

این سر و این پیکرِ من با جراحاتِ مکرر

گر بگویم ور نگویم، خود تو آگاهی ز حالم

این گلویِ اصغرِ شش‌ماهه  و آن نوکِ پیکان

این عروسِ قاسم و آن حجله‌گاهِ خاکِ میدان

این دو دستِ حضرتِ عباس و آن شمشیرِ بُران

این علی‌ِ اکبر و آن حالتِ لیلایِ گریان

این فغانِ کودکان، آن نالهٔ اهل و عیالم

این تنِ تنها، میان کوفیان و آن دلیری

این زنانِ بی‌پرستارِ من و آن دست‌گیری

این ره شام و خرابه، زینبِ من، آن اسیری

این غُل و زنجیر و زین‌العابدین، با این حقیری

این سُمِ اسبِ جفا، این جسمِ در خون، پای‌مالم

آن ره شام و خرابه، کودکانِ مضطرِ من

آن ره بازارِ شام و عترتِ غم‌پرورِ من

آن نگاهِ مردمِ نامحرم و این خواهرِ من

آن یزید و شُرب و چوبِ خیزران، این سرِ من

این سرشکِ دیده‌های «صامتِ» بشکسته‌بالم

 
 
 
مشکلات اینترنت
فروغی بسطامی

ای که می‌پرسی ز من کیفیت چشم غزالم

من از این پیمانه مستم، من در این افسانه لالم

گر به خیل او در آیم خسرو فیروز بختم

ور به دام وی درافتم، طایر فرخنده فالم

ساده لوحی بین که خواهم بر سر خاکم نهد پا

[...]

صامت بروجردی

تا بود جان در بدن یا در دهن نطق مقالم

روز و شب مداح اولاد رسول بی‌همالم

فیض این منصب ز بی‌چون شد نصیب ماه و سالم

منت ایزد را که میمون و مبارک گشته فالم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه