گنجور

 
صامت بروجردی

باز شد اسپهبد فرو رد را پا در رکیب

برد افسر از سردی نهیب با یک نهیب

هد هد باد بهاری بانشاط و فرو زیب

بر سلیمان حسین آمد عبیر افشان ز جیب

شاهد گل بود متواری دو روزی از حجیب

باز بهره چهره‌آرایی عیان شد از حجاب

می‌زند بی‌قاره بر چین و خطاتل و دمن

خاک بستان را بود خاصیت مشک ختن

ای نگار اگر سری داری سوی سرو چمن

هان پریر و یاسمن بویابچم سوی چمن

تا ز شوق مداح داماد حسین شبل حسن

تو کنی ملک و ملک را واله و من شیخ و شاب

سیزده سال سلیل مجتبی قاسم که هست

همچو حد و باب خود یزدانشناس حق‌پرست

و چه هست از بیش و کم خرد و کلان بالا و پست

راه پیما از طفیلش از عده شد سوی هست

بخشش وی گر بگیرد روزی ارابلیس دست

گرددش برداً سلاما صدمه سوزان شهاب

صفوت آدم در او پنهان چو انفاس مسیح

صدق ابراهیم از او پیدا چه اخلاص ذبیح

تالی ایوب اندر صبر چون یوسف صبیح

ثانی یعقوب اندر حلم و چون احمد ملیح

چابک و چالاک و دانا و جوانمرد و فصیح

فخر جده مظهر جد مونس غم جان باب

نوجوانی سرو قدی سبز خطی بر دلی

گلرخی نسرین عذاری مه جبینی مقبلی

فتنه هر انجمن غارتگر هر محفلی

کرده خلق وی خدا از خوشترین آب و گلی

در زمین تربیت نادیده چون وی حاصلی

دیده دوران ز نوع خاک و باد و نار و آب

متصل با دوحه «کنت نبیا» ریشه‌اش

متحد با مست جام «من عرف» اندیشه‌اش

باده از خمخانه توحید اندر شیشه‌اش

جبر ایمان کسر اوثان چون نیاکان پیشه‌اش

پر دلی شیری ز شیران سواد بینه‌اش

صولتش از دیده شیر فلک بر بوده خواب

بر طبر خون لبش چشم و شفای هر علیل

خنده‌اش سرچشمه «فیما تسمی سلسبیل»

در مهابت بی‌بدیل و در شجاعت بی‌عدیل

خود یتیم و مام چهار و هفت آبا را کفیل

او ذبیح و کربلا کوی منی عمش خلیل

مادر وی هاجر دلخسته بی‌صبر و تاب

بر حسین در کربلا چون شش جهت را تنگدید

سوی خونخواری خیال کوفی دلسنگ دید

یک طرف در جانفشانی فرقه یکرنگ دید

بار هستی را به دوش خود کشیدن ننگ دید

چاه اندوه دل را مختصر در جنگ دید

لیک نامد در جدل از رخصت عم کامیاب

گشت در بحر تفکر غوطه‌ور اندوخیم

تا به یادش آمد از تعویذ باب محترم

در بر عم گرامی بود آن میمون رقم

شاه گفت ای سرو نو خیز بیابان الم

صبر کن تا حجله عیشتو را بندم به هم

حال کاندر این زمین داری به قتل خود شتاب

گفت قاسم دیده گریان که ای جان عمو

با من برگشته کوکب حرف دامادی مگو

گر بود لایق عموجان سخت دارم آرزو

تا به پایت سر نهم در حشر گردم سرخ رو

از غم بی‌یاریت آمد مرا جان بر گلو

نی بدل مانده است طاقت نه به جان مانده است تاب

کرد چون شهزاده آزاد رو اندر جدال

چار پور ازرق از شمشیر وی شد پایمال

سالخوردی همچو ارزق زان جوان خردسال

گشت به بسر آنگهی آن تار قهر ذوالجلال

رخنه اندر کاخ کفر افکند و برگشت از قتال

همره فتح و ظفر در نزد شبل بوتراب

شاه بهرخلعت قاسم در آن فتح و ظفر

خاتمش اندر دهان بنهاد و شد بار دگر

بر سپاه کفر سیف شیر یزدان حمله‌ور

عاقبت بارید تیغ و تیر چون ابر مطر

آنقدر بر جسم آن رعنا جوان کاورد پر

پیکر وی چون هما و توسن وی چو نعقاب

شیبه ابن سعد زد بر سینه پاکش سنان

بر زمین افتاد از زین برکشید از دل فغان

کی عمو دریاب قاسم را که از جور خسان

شد برادرزاده‌ات محروم از جان جهان

تا نگردیده است جان از جسم صد چاکم روان

چون یتمم پا به بالینم بنه بهر ثواب

شاهرا از ناله قاسم پرید از چهره رنگ

راه را بر قاتل قاسم به میدان بست تنگ

شد به روی نعش نوداماد وی مغلوبه جنگ

شیشه امید قاسم عاقبت آمد به سنگ

پیکرش شد پایمال فرقه بی‌نام و ننگ

شد دل (صامت) چو قلب مصطفی از غم کباب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

شهریار دادگستر خسرو مالک رقاب

آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب

آسمان جود گشت و جود ماه آسمان

آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب

بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

تا ببردی از دل و از چشم من آرام و خواب

گه ز دل در آتش تیزم گه از چشم اندر آب

عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز

مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب

با رخم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر

[...]

ازرقی هروی

مهترا ، هر چند شعرم زان هر شاعر بهست

تا توانستم نکردم من ز شعری اکتساب

قصد آن دارم که دامن در چنم زین روز بد

روز خوب خویش جویم بر ستوری چون عقاب

تا همی خوانم کتاب و تا همی جویم شراب

[...]

قطران تبریزی

سر و بالایی که دارد بر سر گل مشک ناب

آفت دل‌هاست و اندر دیده‌ام چون آفتاب

روی رنگینش چو ماه تافته بالای سرو

زلف مشکینش چو مشک تافته بر ماهتاب

صبر از آن خواهم همی تا عشق او پوشم به صبر

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
ابوالفرج رونی

ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپید

نقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب

هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روان

تیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب

در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه