گنجور

 
سلمان ساوجی
 

دلا راه هوا خالی نخواهد بودن از گردی

قدم مردانه نه کانجا به گردی می‌رود مردی

خبر داری که درد او برآوردست گرد از من

نماندست از من خاکی به غیر از درد او گردی

چو گردم در هوا گردان ولیکن بر دلش هرگز

نمی‌آیم رها کن تا نیاید بر دلش گردی

دم لعل لبش خوردیم و زاهد کرد منع ما

نکردی منع ما زاهد اگر زین می دمی خوردی

گهی بر آب باید زد درین ره گاه بر آتش

بباید خو فرا کردن به هر گرمی و هر سردی

ز آب دیده سلمان نهال حسن می‌بالد

سحابی تا نمی‌گرید نمی‌خندد رخ وردی

نه هر رعنا و شی باشد حریف مرد درد او

بباید عشق جانان را درون درد پروردی

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

سعید مزروعیان در ‫۹ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۹۰، ساعت ۱۷:۳۹ نوشته:

ناصربخارایی رانیزغزلی باهمین وزن وقافیه غزلی است

به درد عاشقی خوکن مجو درمان اگر مردی
به دردی مردن اولی تر که درماندن به بیدردی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
سعید مزروعیان در ‫۹ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۹۰، ساعت ۱۷:۴۰ نوشته:

ناصربخارایی رانیز باهمین وزن وقافیه غزلی است
به درد عاشقی خوکن مجو درمان اگر مردی
به دردی مردن اولی تر که درماندن به بیدردی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
سید محسن در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۲ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۰ نوشته:

می لعل لبش خوردیم و زاهد کرد منع ما------ درست است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.