گنجور

 
سلیم تهرانی

ما همچو گل به چاک گریبان نشسته‌ایم

چون لاله در لباس شهیدان نشسته‌ایم

هر یک به فکر طرّه‌ای آشفته‌خاطریم

جمعیم دوستان و پریشان نشسته‌ایم

یاران و بوی گل همه در سِیْرِ گلشنند

ما همچو غنچه پای به دامان نشسته‌ایم

جز نان خشک، قسمت ما نیست از جهان

گویی مگر به سفرهٔ دهقان نشسته‌ایم

جنبیدن است باعث آزار ما سلیم

گویی چو تیر بر سر پیکان نشسته‌ایم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیری لاهیجی

ما از غم تو بی سر و سامان نشسته ایم

بی وصل تو بماتم هجران نشسته ایم

زان دم که خط دوست بپوشید روی او

با دود دل ز آتش پنهان نشسته ایم

اندر هوای چشم و دو زلف سیاه او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه