گنجور

 
سلیم تهرانی

دلم به عشق هلاک است کینه خواهی را

که دام عیش بود موج بحر ماهی را

کسی که باخته نقد شباب را، داند

که گریه نیست عبث شمع صبحگاهی را

گدای میکده آرد فرو چو شیشه ز طاق

به زیر پای نهد تخت پادشاهی را

ز نسبت خط و خال تو برق چون لاله

درون دیده ی خود جا دهد سیاهی را

خراب آنکه مرا خواهد از شراب کند

چو ابلهی ست که راند به آب ماهی را

فغان ز چشم تو، آری پدر مرا می گفت

که ره به خانه مده چون کمان سپاهی را

سلیم، قاتل ما صلح چون کند در حشر

چگونه ما نگذاریم دادخواهی را؟

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را

که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را

پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو

چه پردلی که حمایت کند سپاهی را

جز آن جمال که خال تو نصب کردهٔ اوست

[...]

فروغی بسطامی

نه دست آن که بگیریم زلف ماهی را

نه روز روشنی از پی شب سیاهی را

فغان که بر در شاهی است دادخواهی ما

که از ستم ندهد داد دادخواهی را

گدای شهرم و بر سر هوای آن دارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه