دلم به عشق هلاک است کینه خواهی را
که دام عیش بود موج بحر ماهی را
کسی که باخته نقد شباب را، داند
که گریه نیست عبث شمع صبحگاهی را
گدای میکده آرد فرو چو شیشه ز طاق
به زیر پای نهد تخت پادشاهی را
ز نسبت خط و خال تو برق چون لاله
درون دیده ی خود جا دهد سیاهی را
خراب آنکه مرا خواهد از شراب کند
چو ابلهی ست که راند به آب ماهی را
فغان ز چشم تو، آری پدر مرا می گفت
که ره به خانه مده چون کمان سپاهی را
سلیم، قاتل ما صلح چون کند در حشر
چگونه ما نگذاریم دادخواهی را؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات به عشق و احساسات عمیق خود اشاره میکند. او میگوید که عشقش او را به هلاکت میکشاند و کینهتوزی را با عیش و خوشی مقایسه میکند. همچنین به تجربه شخصی خود در نوجوانی اشاره میکند و به بیفایده بودن گریه در صبح میپردازد. او از مقام و ثروت دنیا صحبت میکند و بیان میدارد که تنها عشق و احساسات واقعی ارزشمند هستند. در ادامه، به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود اشاره کرده و از دلتنگی و بلاتکلیفی در عشق میگوید. او همچنین به جدال تضادها در زندگی و ضرورت احقاق حق اشاره میکند. در کل، ابیات نشاندهنده عمیقترین احساسات انسانی است که در بازیهای عشق و زندگی مطرح میشود.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر عشق در آتش است، اما چه فایده از کینهتوزی، وقتی که زندگی همانند دام است و موش دریا را به یاد میآورد.
هوش مصنوعی: کسی که جوانی را از دست داده، میفهمد که برای سوختن شمع صبحگاهی دلیل وجود ندارد و نمیتواند بیدلیل گریه کند.
هوش مصنوعی: یک گدا که در میخانه است، با شراب به اندازهای که در شیشه است، میآید و وقتی که آن را به زمین میگذارند، پادشاهی را که بر تخت نشسته است، زیر پا قرار میدهد.
هوش مصنوعی: چشم من به خاطر خط و خال تو مانند لالهای میدرخشد که سیاهی را در خود جای داده است.
هوش مصنوعی: کسی که میخواهد مرا از شراب دور کند، همانند احمقهایی است که ماهی را از آب بیرون میآورند.
هوش مصنوعی: ناله و آهی که از چشم تو برمیخیزد، همانطور که پدرم به من میگفت، نباید به کسی که مانند تیرانداز با کمان آماده است، راهی به خانه بدهی.
هوش مصنوعی: سلیم، وقتی که قاتل ما در روز قیامت به صلح میرسد، ما چگونه میتوانیم از حق خود دفاع نکنیم؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را
که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را
پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو
چه پردلی که حمایت کند سپاهی را
جز آن جمال که خال تو نصب کردهٔ اوست
[...]
نه دست آن که بگیریم زلف ماهی را
نه روز روشنی از پی شب سیاهی را
فغان که بر در شاهی است دادخواهی ما
که از ستم ندهد داد دادخواهی را
گدای شهرم و بر سر هوای آن دارم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.