گنجور

 
سلیم تهرانی
 

شد بهار و بوستان را داد آب و تاب ابر

مژده مستان را که خوب آمد برون از آب ابر

جز به وقت خود ندارد قدر هر چیزی که هست

می کشان را خوش نباشد در شب مهتاب ابر

گریه هر گه موج زد از حسرت چشم ترم

چون غبار آینه شد خشک در گرداب ابر

کی شود همت ازین عمر سبکرو کامیاب

برنبندد طرفی از دریوزه ی سیلاب، ابر

کی تواند بهتر از خود را کسی بیند سلیم

از سرشکم مضطرب گردید چون سیماب ابر