گنجور

 
سلیم تهرانی

اهل میخانه گلاب از گل صهبا گیرند

عرق فتنه ز درد ته مینا گیرند

بی سبب نیست همه گردش افلاک اینجا

شیشه ترسم که ازین میکده بالا گیرند

کوی عشق است که اطفال به تار مویی

دام سازند به بازیچه و عنقا گیرند

چکد از شرم دورنگی عرق از برگ گلش

نشنیدم که گلاب از گل رعنا گیرند

همچو جمشید، گدایان خرابات سلیم

ندهند از کف خود جام که دنیا گیرند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فیاض لاهیجی

صبح خیزان چو به کف جام مصّفا گیرند

باج روشندلی از عالم بالا گیرند

زهد خشک است متاع سرة خلوتیان

بار این قافله آن به که به دریا گیرند

بیخودانِ می عشق تو فشانند به خاک

[...]

صفایی جندقی

وقت آن شد که رفیقان سر هیجا گیرند

بگذرند از سر جان راه براعدا گیرند

دم دیگر به صف خلد برین جا گیرند

روز آن است که یاران ره صحرا گیرند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه