گنجور

 
سلیم تهرانی

ز دست رفت دل و در پی شراب افتاد

فغان که مهر سلیمان ز کف در آب افتاد

به وعده کار فتاده ست عاشقان ترا

گذار قافله ی تشنه بر سراب افتاد

گذشت هجر به من، تا وصال او چه کند

چراغ صبحم و کارم به آفتاب افتاد

رخ تو از عرق شرم می برد هوشم

لطیف تر بود آن گل که در گلاب افتاد

سلیم، هند جگرخوار خورد خون مرا

چه روز بود که راهم به این خراب افتاد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خواجوی کرمانی

چو عکس روی تو در ساغر شراب افتاد

چه جای تاب که آتش در آفتاب افتاد

بجام باده کنون دست می پرستان گیر

چرا که کشتی دریا کشان در آب افتاد

بسی بکوی خرابات بیخود افتادند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه