گنجور

 
سلیم تهرانی

می‌گریزد خوابم از جایی که مخمل می‌برند

دردسر می‌گیردم تا نام صندل می‌برند

از خراش ناخن غم سینه‌ام دارد صفا

آینه چون زنگ می‌گیرد به صیقل می‌برند

آتش سودا ز بس در مغز من جا کرده است

از سرم در پیش پیش عقل، مشعل می‌برند

هیچ لذت چون مکرر دیدن معشوق نیست

رشک یک‌بینان او بر چشم احول می‌برند!

عیب‌پوشی چشم نتوان داشت از اهل جهان

بیشتر دستار اینجا از سر کل می‌برند

طرفه صحرایی‌ست این کز حسن بی‌پروا سلیم

ناخن شیر آهوانش بهر هیکل می‌برند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عرفی

دلبران نی دل به ناز و عشق غافل می‌برند

می‌کشند از عاقلان صد رنج تا دل می‌برند

کشتگان غمزهٔ معشوق در روز جزا

جمله غیرت بر قبول کار قاتل می‌برند

نگسلی از کاروان کعبه ای دل، کز شتاب

[...]

سعیدا

خوش به آسانی به آخر راه مشکل می‌برند

رهنوردانی که اول پی به منزل می‌برند

در محبت می‌شوند ایشان شهید بی‌سخن

دست و گردن بسته خود را پیش قاتل می‌برند

دُردنوشان جز به پای خُم نمی‌افتند هیچ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه