گنجور

 
سلیم تهرانی

خراب نشئهٔ آن لب، می و مینا نمی‌داند

به راه شوق او خورشید سر از پا نمی‌داند

گهی در کعبه مجنون، گاه در بتخانه می‌گردد

مگر دیوانه راه خانهٔ لیلا نمی‌داند؟!

حدیث ما به گوش عاقلان بیگانه می‌آید

که تا دیوانه نبود کس زبان ما نمی‌داند

محبت در طلسم حیرتی دارد وجودم را

که مویم راه بیرون رفتن از اعضا نمی‌داند

سلیم از چرخ اگر بی‌مهریی بینی، مشو غمگین

که قدر مردم دانا به جز دانا نمی‌داند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

ز بی‌پروایی آن بی‌درد قدر ما نمی‌داند

ز خوبی شیوه‌ای جز ناز و استغنا نمی‌داند

ز پیچ و تاب خط خواهد سراپا چشم حسرت شد

بر رویی که قدر دیده بینا نمی‌داند

به زنگار خط مشکین سزاوار است رخساری

[...]

اسیر شهرستانی

دل افسرده هر خام جوش ما نمی‌داند

کسی تا می ننوشد نشئه صهبا نمی‌داند

زبان جور او را هیچ کس چون من نمی‌فهمد

بدآموز تمنا قدر استغنا نمی‌داند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه