گنجور

 
سلیم تهرانی

به من ز یاد رخ اوست گلستان محتاج

چو گل فروش نیم من به باغبان محتاج

گر آبرو بفروشی به دشمنان، صد بار

نکوتر است که باشی به دوستان محتاج

به یکدگر همه ی کاینات را کار است

کمان به تیر بود، تیر بر کمان محتاج

گمان سودی اگر هست در تهیدستی ست

ببین چه می طلبد بر در دکان محتاج

به قصد اختر خود گر کشم سلیم آهی

به یک ستاره شود هفت آسمان محتاج

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
واعظ قزوینی

بآب سبزه، به جان تن، بود چه سان محتاج؟

به درد عشق بود دل صد آنچنان محتاج

سخنوری نتوان بی سخن شنو کردن

سخن به گوش بود بیش از زبان محتاج

بسی بود ز گدا احتیاج شاه افزون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه