مژده یاران را که یار از دست ما ساغر گرفت
در میان شعله و خاشاک، صحبت درگرفت
جوهر پاکان کجا آلوده ی زینت شود؟
همچو آب آیینه ام را کی توان در زر گرفت
کوهکن افشرد هرگه دامن مژگان خویش
بیستون را آب همچون سنگ سودا برگرفت
با کرم هرکس که سودا کرد نقصانی ندید
ابر جای قطره ی آب از صدف گوهر گرفت
پند ناصح مانع آهم نمی گردد سلیم
کی توان با موم هرگز روزن مجمر گرفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی جدایی و دلتنگی برای یار است. شاعر به زیبایی از وضعیت حسرت و فقدان صحبت میکند و به تضادهایی در طبیعت اشاره میکند تا عمق احساسات خود را بیان کند. او نشان میدهد که در وضعیتهای دشوار، زیبایی و پاکی نمیتوانند تحت تأثیر زینتهای دنیوی قرار گیرند. همچنین با تشبیهات مختلف، پیامی از عدم اثرگذاری نصیحتها در برابر احساسات درونی خود را میرساند. در نهایت، شاعر به بیان این نکته میپردازد که نمیتواند همزمان در برابر عشق و جدایی بیتفاوت باشد.
هوش مصنوعی: خبر خوشی برای دوستان که عشق از دستان ما جام را گرفت و در میان آتش و خاکستر، گفتگویی آغاز شد.
هوش مصنوعی: جوهر افرادی که نیکو و پاکاند، هرگز به زینتها و آراستگیهای ظاهری آلوده نمیشود. مانند آب زلالی که در آیینه است، نمیتوان آن را در طلا گرفت و به آن زینتی افزود.
هوش مصنوعی: کوهنورد هر بار که دامن مژگانش را میفشارد، بیستون را همچون سنگی مملو از درد و غم برمیدارد.
هوش مصنوعی: هر کس که با نیکی و جوانمردی به دیگران کمک کرده، هیچ کمبودی نداشته است. مانند اینکه ابر به جای یک قطره آب، از صدفی مروارید میگیرد.
هوش مصنوعی: پند و نصیحت دیگران نمیتواند مانع اشکها و آههای من شود. انسان خوب، نمیتواند مثل موم باشد و هرگز نمیتواند روزنهای به مجمر (منبع گرما) بگیرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون ره اندر برگرفتم دلبرم در برگرفت
جان به دل مشغول گشت و تن ز جان دل برگرفت
خواست تا او پایهای من بگیرد در وداع
پای ها زو در کشیدم دست ها بر سر گرفت
گاه در گردنش دستم همچو چنبر حلقه شد
[...]
یاد باد آن شب که یارم دل ز منزل برگرفت
بار در بست و ره منزلگه دیگرگرفت
تا کشیده رنج داغِ هجر بر جانم نهاد
ناچشیده می خمار مستی اندر سرگرفت
چنبر زلفش ز من بربود چرخ چنبری
[...]
عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت
دست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سر گرفت
عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندید
از در سلمان در آمد دامن بوذر گرفت
اینت بی همت که در بازار صدق و معرفت
[...]
بلعجب بادی است در هنگام مستی باد فقر
کز میان خشک رودی ماهیان تر گرفت
ابتدا غوّاص ترک جان و فرزندان بگفت
پس بدریا در فروشد تا چنین گوهر گرفت
سالها مجنون طوافی کرد در کهسار و دشت
[...]
کار ملک و دین بحمدالله نظام از سرگرفت
مصطفی بطحا گشاد و مرتضی خیبر گرفت
رایت منصور شاه از عون یزدان هر زمان
لشکری دیگر شکست و کشوری دیگر گرفت
خسرو جمشید فر سلطان نظام ملک و دین
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.