گنجور

 
سلیم تهرانی

سروکارم نه به کفر و نه به دین می بایست

رقمی خوشتر ازین نقش جبین می بایست

آنچه بایست در آیین وفا، من کردم

این قدر هست که بختم به ازین می بایست

دل ز سودای تو دیوانه شد و خشنودم

بی جنون عشق نکو نیست، چنین می بایست

در خیال تو مرا از هوس تنهایی

خلوتی تنگتر از خانه ی زین می بایست

در جهان گر کسی از عیب خود آگه می بود

پای طاووس چو بط پرده نشین می بایست

دوست همصحبت دشمن شده، برخیز سلیم

همه اسباب جنون بود، همین می بایست!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال خجندی

دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایست

نیک رفتی قدری بهتر ازین می بایست

بھر سوز دل اصحابه بجز داغ فراق

بود حاصل همه اسباب همین می بایست

پارسا زلف تو نگرفت که ترسید ز دین

[...]

صائب تبریزی

تیغ ابروی ترا جوهر چین می بایست

رقم ناز بر آن لوح جبین می بایست

از گلستان تو هر خار چرا گل چیند؟

شعله خوی تو رعناتر ازین می بایست

چند گستاخ رکاب تو ببوسند اغیار؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه