گنجور

 
سحاب اصفهانی

ننالد دل که ترسد بشنود هر کس فغانش را

زتاثیر فغان آگه شود دراز نهانش را

به جستجوی دل در کوی آن دلبر بدان مانم

که مرغی در گلستان گم کند هم آشیانش را

به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اول

به حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را

به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اول

به حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را

بت نامهربانم وقتی آگه گردد از حالم

که بیند مهربان با غیر یار مهربانش را

روان چون سوی بزم غیر بینم خوشخرامی را

کز آب دیده دارد تربیت سرو روانش را

تمام عمر از آن نا آشنا گر بی خبر مانم

از آن بهتر که از بیگانگان پرسم نشانش را

فزود از سبزه ی خط حسن روی او گلستان بین

که هم باشد بهار تازه ای فصل خزانش را

دهد گر خضر باید لذت دیدار جان بخشش

به عیش گاه گاه ما حیات جاودانش را

(سحاب) از پاسبانش این ترحم بس بود ما را

که بگذارد گهی بوسیم خاک آستانش را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظیری نیشابوری

غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش را

به آب دیده شویم خاک و جویم آستانش را

ز مستی‌های شوق آن بلبل شوریده‌احوالم

که نشناسد اگر صدبار بیند آشیانش را

اثر می‌کرد گاهی ناله‌ام، از بس که نالیدم

[...]

عرفی

گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش را

ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را

صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون

کند آتشفشان چون شمع، مغزِ استخوانش را

برآمد جان ز تن ، وان زلف می جوید چنان مرغی

[...]

کلیم

از آن تیغی که آبش شست جرم کشتگانش را

ربودم دلنشین زخمی که می‌بوسم دهانش را

جنونم می‌برد تنها به سیر آن بیابانی

که نبود ایمنی از رهروان ریگ روانش را

چمن کی گلبنی آرد به آب و رنگ رخسارت

[...]

صائب تبریزی

چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را

کنم شیرازه اوراق دل، موی میانش را

کیم من تا وصال گل به گرد خاطرم گردد؟

مرا این بس که گرد سر بگردم باغبانش را

کنار حسرتی از طوق قمری تنگتر دارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه