اگر این روزگار و این زمانه است
به عالم قصهٔ راحت فسانه است
به من دارد گمان نیمجانی
به قاصد مژدهٔ وصلم بهانه است
به کنج دام او جایی که هرگز
نمیآید به یادم آشیانه است
دل خلقی از آن زلف پریشان
پریشان همچو زلف او ز شانه است
نگردد صید صیادی دل من
مگر کز زلف و خالش دام و دانه است
نه هر دل واقف از اسرار عشق است
نه این دُر هر صدف را در میانه است
چو بشکافی درون صد صدف را
یکی را در میان دری یگانه است
زبانی نیست تا رازم کند فاش
ولی ز آه درونم صد زبانه است
در این ره کی رسد بارم به منزل
که راه عشق راهی بیکرانه است
(سحاب) از چشمهٔ حیوان خضر را
مرا ز آن لب حیات جاودانه است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به تحولات زمانه و احساسات عاشقانه پرداخته است. شاعر از دشواریهای عشق و انتظار برای وصال میگوید و به ناامیدیها و پیچیدگیهای درونی عشق اشاره دارد. او به تصویر زلف محبوب و اثرات آن بر دلها اشاره میکند و بیان میکند که نه همه دلها از راز عشق آگاهند و در حقیقت، عشق یک راه بیپایان است. در نهایت، شاعر از آرزوی دستیابی به زندگی جاودان و حیات با عشق یاد میکند.
هوش مصنوعی: اگر این روزگار و زمانهای که در آن هستیم اینگونه است، پس در حقیقت تنها یک داستان خیالی و خیالانگیز از آرامش و راحتی را روایت میکند.
هوش مصنوعی: به من میگوید که او باور کرده است که حتی کمی از جانش برای رساندن خبر وصال من به کار میرود، اما در واقع این یک بهانه است.
هوش مصنوعی: در گوشهای از دام او، جایی وجود دارد که هیچگاه به یادم نمیآید و همانجا مانند آشیانهای برای من است.
هوش مصنوعی: دل این مردم به خاطر زلف آشفته او، به هم ریخته و پریشان است، همانطور که زلف او از روی شانهاش نامنظم و پریشان به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: دل من هیچگاه بهدست کسی نمیافتد مگر اینکه با زیباییها و جذابیتهای او، همچون دام و دانه شکار شود.
هوش مصنوعی: همه دلها به رازهای عشق آگاه نیستند، و همه صدفها هم نمیتوانند گوهرها را در دل خود داشته باشند.
هوش مصنوعی: اگر صد صدف را باز کنی، در میان آنها تنها یک دریا وجود دارد.
هوش مصنوعی: هیچ زبانی وجود ندارد که بتواند رازهای من را فاش کند، اما آه و نالههای درونم به اندازهای گویاست که خود به خود سخن میگویند.
هوش مصنوعی: در این مسیر، چگونه میتوانم به مقصدی برسم، وقتی که راه عشق مسیر بیپایانی است؟
هوش مصنوعی: ابر از چشمهٔ حیات خضر به من میبارد، چرا که از آن لب، زندگی ابدی نصیبم میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بهر نیک و بدی کاندر میانه است
کرم بر تست و آن دیگر بهانه است
همه اخلاق نیکو در میانه است
که از افراط و تفریطش کرانه است
به نام آن که نامش حرز جانهاست
ثنایش جوهر تیغ زبانهاست
بتان را نیز با دل داستانهاست
به فرهنگ محبت ترجمانهاست
گلشن چون چشم تر کان تنگ خانه است
برای مرغ نکهت آشیانه است
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.