گنجور

 
سحاب اصفهانی

به بند زلف آن دلبر دلم همراه جان مانده

به دامی مانده مرغی لیک با هم آشیان مانده

تا تو رفتی جفا با من کنی من مردم و شادم

که در دل حسرت جور منت ای آسمان مانده

نباید کرد عیب آن را که شد در خانقه ساکن

همینش بس که دور از درگه پیرمغان مانده

به گوش او ندارد هیچ با بانگ جرس فرقی

فغان خسته ای کاندر قفای کاروان مانده

برد گلچین گل ای بلبل چه از باد خزان نالی

کدامین گل که در گلزار تا فصل خزان مانده

زدوری کردن از من او زدور از او نمودن من

هم آن از روی من هم من خجل از روی آن مانده

بود ز آن لب (سحاب) اینک عیان سر چشمه ی حیوان

چه غم از چشم کس گر چشمهٔ حیوان نهان مانده

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عرفی

نه بی موجب به خاکم، از سم اسبش، نشان مانده

سمند دولت مهری بر دل این ناتوان مانده

نهان گردیده جان در سینه از بیم نگاه او

چو مرغی کو ز ترس ناوکی در آشیان مانده

شب از هجر تو بس دشوار جان دادم، بیا بنگر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه