گنجور

 
سحاب اصفهانی

آنکه می گشت سکندر به جهان در طلبش

گو بیا و بنگر چون خضر اینک ز لبش

هر که را از نگه این می کشد آن زنده کند

چشم او کرده فزون رونق بازار لبش

نبود در دلم اندیشه ای از روز وصال

زان که تا روز قیامت نشود روز شبش

ثانی نقش تو بر صفحه ی هستی نکشید

کلک قدرت که کشد این همه نقش عجبش

شربت وصل علاج آمده با داروی مرگ

خسته ای را که بود زآتش عشق تو تبش

تازه نخلی است قدش در چمن حسن (سحاب)

لیک نخلی که دهد چاشنی جان رطبش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

وَه وَه از جانِ به لب آمده بر بویِ لبش

وزتنِ مانده خیالی ز خیالِ قصبش

زلف و رویش هبل ولاتِ منِ مجنون اند

شب و روزِ منِ آسیمه سر از روز و شبش

ز ابتدا بی دلی و شیفته رایی کردن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه