پیشتر کاین دل درون سینه ماوا کرده بود
مهر روی خوبرویان دردلم جا کرده بود
آمدی سوی من و امشب نصیب غیر شد
آسمان هر غم که بهر من مهیا کرده بود
نا کسی جز من بکویش بود می پنداشت یار
میتوان با دیگری کرد آنچه با ما کرده بود
با دل و جانم غمت کرد آنچه با من در غمت
این دل بی صبر و جان نا شکیبا کرده بود
در دلش پنداشت خواهد کرد آهم رخنه ای
گوئی آن دل را گمان سنگ خارا کرده بود
عاقبت مهر زلیخا کرد با یوسف دمی
آنچه عمری عشق یوسف با زلیخا کرده بود
گر نمیکردم (سحاب) از دور گردون شکوه ی
اشک چشمم راز پنهان آشکارا کرده بود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج عاشقانهای سخن میگوید که ناشی از جدایی و خیانت است. او به یاد عشق گذشتهاش میافتد و اینکه چطور دلش درگیر عشق زیبایی بوده است. هنگامی که معشوق به سمت او میآید، همه چیز به نفع دیگری رقم میخورد. او احساس میکند که دیگران هم میتوانند با کسی مثل او رفتار کنند و از این بابت غمگین است. شاعر همچنین اشاره میکند که عشقش گویی باعث آزار او شده و دلش از این موضوع بیصبر و ناآرام است. در پایان، شاعر به نمودهای اشک و دلتنگی خود اشاره میکند و میگوید که اگر از دور با بیحوصلگی شکوه کند، راز دلش آشکار خواهد شد.
هوش مصنوعی: قبل از این، دل من در سینهام آرام داشت و محبت چهرههای زیبا در دل من جا گرفته بود.
هوش مصنوعی: تو به سوی من آمدی و این شب، سرنوشت را به دیگری واگذار کرد. آسمان هر اندوهی را که برای من آماده کرده بود، در اختیار دیگری قرار داد.
هوش مصنوعی: کسی جز من به یاد او نبود، او فکر میکرد که میتواند با دیگری همان کارهایی را که با من کرده، انجام دهد.
هوش مصنوعی: دل و جانم خوشحال است از اینکه غم تو باعث شده بود که این دل بیصبر و جان نا آرام، بیتابی کند.
هوش مصنوعی: او در دلش فکر میکرد که صدای آهش تأثیری خواهد گذاشت، انگار که آن دل را به سختی سنگ تبدیل کرده بود.
هوش مصنوعی: سرانجام عشق و محبت زلیخا در یک آن با یوسف به fruition رسید، همانگونه که سالها عشق یوسف به زلیخا را در دل داشت.
هوش مصنوعی: اگر من از دور به آسمان نگاه نمیکردم، حماسهی اشکهایم راز درونیام را به وضوح فاش کرده بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود
ملک جان تاراج و رخت صبر یغما کرده بود
برق شوقش از دهانم شعله میزد هر زمان
و آتش سودای او قصد سویدا کرده بود
دیدهام دریای خونست و من اندر حیرتم
[...]
دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بود
دیدهٔ امید را مست تماشا کرده بود
جان ز شرم ناکسی، داخل نمی شد در بدن
در حریم سینه کز اول غمت جا کرده بود
وصل لیلی مطلب مجنون نبود، او را مدام
[...]
شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بود
آسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بود
جان چه می دانست از دنیا چها خواهد کشید
خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود
لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسید
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.