گنجور

 
سحاب اصفهانی

پیشتر کاین دل درون سینه ماوا کرده بود

مهر روی خوبرویان دردلم جا کرده بود

آمدی سوی من و امشب نصیب غیر شد

آسمان هر غم که بهر من مهیا کرده بود

نا کسی جز من بکویش بود می پنداشت یار

میتوان با دیگری کرد آنچه با ما کرده بود

با دل و جانم غمت کرد آنچه با من در غمت

این دل بی صبر و جان نا شکیبا کرده بود

در دلش پنداشت خواهد کرد آهم رخنه ای

گوئی آن دل را گمان سنگ خارا کرده بود

عاقبت مهر زلیخا کرد با یوسف دمی

آنچه عمری عشق یوسف با زلیخا کرده بود

گر نمیکردم (سحاب) از دور گردون شکوه ی

اشک چشمم راز پنهان آشکارا کرده بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عبید زاکانی

دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود

ملک جان تاراج و رخت صبر یغما کرده بود

برق شوقش از دهانم شعله میزد هر زمان

و آتش سودای او قصد سویدا کرده بود

دیده‌ام دریای خونست و من اندر حیرتم

[...]

عرفی

دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بود

دیدهٔ امید را مست تماشا کرده بود

جان ز شرم ناکسی، داخل نمی شد در بدن

در حریم سینه کز اول غمت جا کرده بود

وصل لیلی مطلب مجنون نبود، او را مدام

[...]

صائب تبریزی

شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بود

آسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بود

جان چه می دانست از دنیا چها خواهد کشید

خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود

لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه