گنجور

 
سحاب اصفهانی

دانی چه بود عمر گران مایه دمی چند

این عیش و نشاطش به حقیقت المی چند

ای آن که تو را نیست یقین قصه دوزخ

از کوی خرابات برون نه قدمی چند

شعرم همه گنج گهر اما بر خوبان

دردا که مقابل نبود با درمی چند

خون خواهی خویش از که کند روز قیامت

این دل که بود زخمی تیغ ستمی چند

گه صفر دهان تو و گه موی میانت

نگذاشت بقایی ز وجود و عدمی چند

باید ز غم عشق کند چاره ی هر غم

هر کس چو (سحابست) گرفتار غمی چند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرعلیشیر نوایی

تا خرقه و سجاده ام افتد در می چند

خواهم طرف میکده رفتن قدمی چند

درکش قدحی چند و فلک را عدم انگار

در خاطرت از دور چو بینی المی چند

در گلشن دوران همه در دور قدح کن

[...]

حزین لاهیجی

چون شمع ز خود گرم شتابم به دمی چند

از قافلهٔ اشک فراتر قدمی چند

حیف است تن و جان شود از وصل حجابت

تا کی به میان فاصله بینی عدمی چند؟

غم می دهد از هر طرفی عرض، سپاهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه