گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

تا خرقه و سجاده ام افتد در می چند

خواهم طرف میکده رفتن قدمی چند

درکش قدحی چند و فلک را عدم انگار

در خاطرت از دور چو بینی المی چند

در گلشن دوران همه در دور قدح کن

چون نرگس آزاده چویابی درمی چند

پروانه و بلبل به کجایند که گویم

از فرقت آن شمع گلندام غمی چند

همدم به جز از باده مسازید حریفان

از عمر گرانمایه چو باقیست دمی چند

حال دل عشاق جگر خوار چه پرسی؟

در میکده با عشق و جنون متهمی چند

ای پیر مغان فانی مفلس چو برت شد

دیدی کمی ای چند و نمودی کرمی چند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حزین لاهیجی

چون شمع ز خود گرم شتابم به دمی چند

از قافلهٔ اشک فراتر قدمی چند

حیف است تن و جان شود از وصل حجابت

تا کی به میان فاصله بینی عدمی چند؟

غم می دهد از هر طرفی عرض، سپاهی

[...]

سحاب اصفهانی

دانی چه بود عمر گران مایه دمی چند

این عیش و نشاطش به حقیقت المی چند

ای آن که تو را نیست یقین قصه دوزخ

از کوی خرابات برون نه قدمی چند

شعرم همه گنج گهر اما بر خوبان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه