گنجور

 
سحاب اصفهانی

نگیرد تا دلت در دل دری چند

بدل بگشا ز زخم خنجری چند

دلم دانی که در خیل بتان چیست

مسلمانی اسیر کافری چند

ز بی مهری سیه دارند روزم

مهی چند از جفای اختری چند

چنان ویران شد از غم خانه دل

که شهری از هجوم لشگری چند

پرم آن روز بگشاید که از من

بدام او نباشد جز پری چند

چنان ماند متاع دین که داری

(سحاب) از هر طرف غارتگری چند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلیمی جرونی

پس آنگه گفت تا خادم زری چند

به بالایش نهاده گوهری چند

یغمای جندقی

ز زلف و خال داری لشکر‌ی چند

صفی بر بند و بگشا کشوری چند

به چوگان اندرش گویا فتاده است

به پای بادپای او سری چند

بر آن رخ خال‌ها بینم خطر‌هاست

[...]

رشحه

ز هر مژگان کند صد رخنه در دل

که بگشاید به روی خود دری چند

چو من کی با تو باشد عشق اغیار

نیاید کار عیسی از خری چند

خراب از اوست شهر جهان و دل بین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه