گنجور

 
سحاب اصفهانی

فغان که زاغ به گلشن زبسکه شد گستاخ

بجای بلبل مسکین نشست بر سر شاخ

کسی که پای بکویت نمی نهاد از بیم

چه شد که دست در آغوشت آورد گستاخ

چه رخنه در دل آن شوخ سنگدل بکند

گرفتم آه دلم سنگ را کند سوراخ

به حیرتم که چسان جا گرفته در دل تنگ

غم بتان که نگنجد در این جهان فراخ

وفا کجا و دل ترک ما که پنجه ی او

بخون خلق بود همچو دشنه ی سلاخ

(سحاب) اگر چه دو روزیست عهد دولت گل

ببین چگونه زند تکیه بر اریکه ی شاخ

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صوفی محمد هروی

مرا ز حال مگس آرزو کند ای واخ

که می پرد به سوی لعل آن لبان گستاخ

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
جامی

برآ به پای خرد گرد آن برآمده کاخ

درآی در حرم انس قدسیان گستاخ

برون ز حس و جهت صدهزار جهان

چه تنگ ساخته ای بر خود این جهان فراخ

به سربلندی کاخ جلال و جاه مناز

[...]

نظیری نیشابوری

چو نیست حد که به بالین نهیم سر گستاخ

چه سود از حرم امن و خوابگاه فراخ

هزار جا ز برون می زنند طبل رحیل

هنوز رخت ز ایوان کسی نبرده به کاخ

نشسته نغمه سرایان به هم چه دانستیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه