گنجور

 
صغیر اصفهانی

چوبدید خویشتن را همه حسن و دلربائی

به هزار رنگ پوشید لباس خودنمائی

بنمود خویشتن را بخود و ز فرط خوبی

دل خود ربود از کف بنگر بدلربائی

عجب از کمند زلفش که برای عالمی شد

همه رشتهٔ اسیری همه دام مبتلائی

به ازل چو دانهٔ خال نمود تا قیامت

همه مرغهای دل شد به هوای آن هوائی

گرهی نمیشود باز ز کار خلق عالم

اگر او ز زلف پرچین نکند گره‌گشائی

بحقیقت ار ببینی ره بردن دلست این

که بهرکسی گشوده است دری ز آشنائی

نفسی ز غم رهائی نبود برای عاشق

که به گاه وصل هم دل تپد از غم جدایی

چو گدای درگه عشق بود صغیر شاید

به شهنشهان اگر فخر کند از این گدائی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عراقی

پسرا، ره قلندر سزد ار به من نمایی

که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی

پسرا، می مغانه دهی ار حریف مایی

که نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی

قدحی می مغانه به من آر، تا بنوشم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عراقی
مولانا

هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی

برسد وصال دولت بکند خدا خدایی

ز کرم مزید آید دو هزار عید آید

دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی

شکر وفا بکاری سر روح را بخاری

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

[...]

حکیم نزاری

نه قرار داده بودی که شبی به خلوت آیی

بگذشت روزگاری و نیامدی کجایی

به وصال وعده کردی و دلی که بود ما را

به امید در تو بستیم و دری نمی‌گشایی

به سرت که تا به رویت نظری ربوده کردم

[...]

قاسم انوار

دل ما بغمزه بردی، رخ مه نمی نمایی

بکجات جویم، ای جان، ز که پرسمت؟ کجایی؟

بگشا نقاب و آن رو بنما بما،که ما را

بلب آمدست جانها ز مرارت جدایی

بنماند جانم از درد و بماند تاا قیامت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه