گنجور

 
صغیر اصفهانی

ساقی آن می‌بقدح کن که چو ما نوش کنیم

هر چه جز دوست بود جمله فراموش کنیم

آتش افروخته غم یکقدح آب عنب آر

تا که این آتش افروخته خاموش کنیم

خرد و هوش بود مایهٔ غم خوردن ما

باده بخشای که دفع خرد و هوش کنیم

هوشیارا تو و دانشوری و عقل و صلاح

ما برآنیم که خود بیخود و مدهوش کنیم

کی شود فصل بهار آید وزان ترک پسر

ما به بستان طلب خون سیاوش کنیم

فلک ار سنگ بساغر زدمان باکی نیست

میتوانیم می‌از خون جگر نوش کنیم

مطربا ساز کن آهنگ دف و نغمهٔ نی

تا بکی موعظهٔ بی عملان گوش کنیم

پیرهن چیست که جا دارد اگر جامهٔ جان

ما قبا در غم آن سرو قباپوش کنیم

روی خورشید شود تیره ز دود دل ما

هر زمان یاد از آن زلف و بناگوش کنیم

دوش با روی چو صبح‌ام د و تا شام ابد

شاید ارما سخن از کیفیت دوش کنیم

هیچ مقصود نماند بدل ما هرگاه

دست با شاهد مقصود در آغوش کنیم

سرگردان بود سر دوش و بپایش چو صغیر

بفکندیم کزین بار سبک دوش کنیم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابن یمین

ساقیا موسم آنست که می نوش کنیم

محنت گردش ایام فراموش کنیم

خیز چون در چمن افتاد ز بلبل غلغل

قلقل بلبله را یک نفسی گوش کنیم

دوستکامی همه با یار کلهدار خوریم

[...]

عبید زاکانی

وقت آنست دگر باره که می نوش کنیم

روزه و وتر و تراویح فراموش کنیم

پایکوبان ز در صومعه بیرون آئیم

دست با شاهد سرمست در آغوش کنیم

سر چو گل در قدم لاله رخان اندازیم

[...]

هلالی جغتایی

نوبهارست، بیا، تا قدحی نوش کنیم

باشد این محنت ایام فراموش کنیم

ساقیا، هوش و خرد تفرقه خاطر ماست

باده پیش آر، که ترک خرد و هوش کنیم

حد ما نیست که پیش تو بگوییم سخن

[...]

شهریار

هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیم

روز خود با شب غم دست در آغوش کنیم

بلبلانیم که گر لب بگشائیم ای گل

همه آفاق در اوصاف تو مدهوش کنیم

شب هجران چو شود صبح و برآید خورشید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه