گنجور

 
صغیر اصفهانی

ای عجب ما خسته جان از فرقت جانانه‌ایم

با وجود اینکه با جانانه در یک خانه‌ایم

خویش را بدنام کردیم و به بدنامی خوشیم

عاقلان از ما بپرهیزید ما دیوانه‌ایم

هر کسی را کسوت عریانی از حق کی رسد

ما گدایان در خور این خلعت شاهانه‌ایم

زاهدا محراب و مسجد بر تو ارزانی که ما

روز و شب مست و خراب افتاده در میخانه‌ایم

در ازل خوردیم یک پیمانه از مینای عشق

تا ابد در وجد و حالت از همان پیمانه‌ایم

پیش شمع روی جانان جان نبازیم از چه رو

ما مگر در عشق‌بازی کمتر از پروانه‌ایم

هر چه میخواهی بکن ای آشنا با ما که ما

تا گرفتار توایم از خویشتن بیگانه‌ایم

گنج در ویرانهٔ دل جسته‌ایم وزین سبب

روز وشب در کنجکاوی اندر این ویرانه‌ایم

تا بچنگ آریم آنزلف پریشان چون صغیر

با صبا در کشمکش گاه و گهی با شانه‌ایم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عراقی

نی غلط گفتم که اینجاعاشق و معشوق اوست

گرچه ما از عشق او اندر جهان افسانه‌ایم

ما که‌ایم؟ ازما چه آید؟ تا نپنداری که ما

روی او را آینه،یا زلف او را شانه‌‌ایم

سعدی

ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم

با خرابات آشناییم از خرد بیگانه‌ایم

خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع‌وار

هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه‌ایم

اهل دانش را در این گفتار با ما کار نیست

[...]

نسیمی

ما مرید پیر دیر و ساکن میخانه‌ایم

همدم دُردی‌کشان و ساغر و پیمانه‌ایم

تا می صاف است و وصل یار و کنج میکده

بی‌نیاز از خانقاه و کعبه و بتخانه‌ایم

تا از روی شمع رخسار تجلی تاب دوست

[...]

نظیری نیشابوری

یک گلیم، اما به رتبت چون خُم و پیمانه‌ایم

مختلف در رنگ و بوییم ارچه از یک دانه‌ایم

سر معبودیم و با شرک خفی هم‌پرده‌ایم

روح مسجودیم و با نَفْسِ دنی هم خانه‌ایم

طبع معشوقی و لاف عاشقی از ما خطاست

[...]

صائب تبریزی

در دل است آن کس که از نادیدنش دیوانه‌ایم

آن که ما را دربه‌در دارد به او هم‌خانه‌ایم

بی‌تکلف یار خود را تنگ در بر می‌کشد

ما در آیین محبت امت پروانه‌ایم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه