گنجور

 
صغیر اصفهانی

هست این کون و مکان گوی خم چوگان عشق

الله الله از دل عاشق که شد میدان عشق

چشم دل گر بر گشایندت بمیدان وجود

اندر این میدان نخواهی دید جز جولان عشق

آنکه جوید عشق را پایان گه آغاز حشر

گو پس از پایان محشر هم مجو پایان عشق

عشق را سر در خط فرمان حسن است و بود

جمله موجودات را سر در خط فرمان عشق

غیر انسان بهر انسانست و انسان بهر دل

دل برای اینکه گردد کنز مهر و کان عشق

هیچ دانی از چه گردون را دمی نبود سکون

چون من سرگشته آنهم هست سرگردان عشق

ماحصل را گر همی خواهی ز من بشنو صغیر

ماسوی مملوک عشقند و علی سلطان عشق