گنجور

 
صغیر اصفهانی

ای دیده و دل هر دو بدار تو شایق

آزاد گرفتار تو از قید علایق

روی تو چو خورشید هویداست و لیکن

هر دیده نباشد بتماشای تو لایق

هر کس که چو من دیده بروی تو کند باز

جا دارد اگر چشم بپوشد ز خلایق

عشق تو بنازیم که فایق بفلک شد

با اینکه فلک بر همه کس آمده فایق

جز دفتر دل کان رقم خامهٔ صنع است

از هیچ کتابی نشود درک حقایق

مانند صغیر آی سوی میکده زاهد

کز مدرسه حاصل نشود کشف دقایق

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خواجوی کرمانی

ای سرو خرامنده ی بستان حقایق

آزاد شو از سبزه ی این سبز حدائق

بر گلبن ایجاد توئی غنچه ی خندان

در گلشن ابداع توئی برگ شقائق

منزلگه انس تو سراپرده ی قدسست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه