دلم بیمار و یاد چشم بیماری پرستارش
پرستاری چنین یارب چه باشد حال بیمارش
گرفتارم بتار طرهٔ طرار دلداری
که درهر جا دلی پیدا شود باشد گرفتارش
بنایی کوهکن بگذاشت اندر بیستون از خود
که هر کس بنگرد گوید بنازم دست معمارش
به پشت پردهٔ عصمت بود حسن از حیا پنهان
همانا عشق بایستی که تا سازد پدیدارش
ببین عشق زلیخا چون تقاضا کرد با یوسف
کشید از دامن یعقوب پیغمبر به بازارش
الا یوسف ببازار است بازآ در خریداران
زلیخا نیستی هم با کلافی شو خریدارش
لقای دوست را دانی اگر کیفیت و لذت
سراپا دیده گردی چون صغیر از بهر دیدارش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به بیماری و درد عشق اشاره میکند و میگوید که یاد پرستاری که او را به شدت میآزارد، همواره در دلش هست. او از محبت و دلباختگیاش به محبوبش میگوید و از جذابیت و زیباییهای آن محبوب که دلها را میرباید، صحبت میکند. شاعر به بنای زیبا و هنرمندانهای در بیستون اشاره میکند که نماد عشق و ظرافت است و بیان میکند که عشق واقعی باید به شکوفایی برسد. همچنین از داستان زلیخا و یوسف یاد میکند، که زلیخا در آرزوی دیدار یوسف است و از یعقوب درخواست میکند تا او را به بازار ببرد. نهایتاً شاعر به اهمیت دیدار محبوبش اشاره میکند و میگوید لذت دیدار او به حدی است که انسان بیاختیار و شگفتزده میشود.
هوش مصنوعی: دل من در رنج است و یاد چشمان آن کسی که به من رسیدگی میکند، چقدر درمانده و غمگین است. وای، حال بیمار من چگونه خواهد بود؟
هوش مصنوعی: من در دام موهای زیبایی هستم که دلدارم با خود دارد، و هر جا که قلبی پیدا شود، آن دل نیز درگیر عشق او خواهد شد.
هوش مصنوعی: سازندهای که کوه را میشکافد، در بیستون بنایی را به یادگار گذاشت. هر کسی که به آن بنگرد، از شگفتی دستهای هنرمندش را ستایش میکند.
هوش مصنوعی: حسن به خاطر حیا و پاکیاش در پس پرده نهان است، اما عشق باید به وجودش بپردازد و او را آشکار کند.
هوش مصنوعی: عشق زلیخا وقتی که خواهان یوسف شد، باعث شد که یوسف از دامن یعقوب، پیامبر، جدا شود و به بازار برود.
هوش مصنوعی: ای یوسف، در بازار حضور دار و به خرید و فروش بپرداز. زلیخا دیگر به تو توجهی ندارد، پس خود را به صورت خریدار نشان بده و با چهرهای جدید وارد معامله شو.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی لذت و کیفیت دیدار دوست را درک کنی، باید تمام وجودت را به تماشا بگذاری، مانند کودکی که به خاطر دیدن دوستش شوق و هیجان دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جهانداری که پیروزی است در تیغ جهاندارش
همه آفاق را روزی است از دست گهربارش
همانا اخترِ سَعدست دیدار همایونش
که روز و روزگار ما همایون شد به دیدارش
به طلعت هست خورشیدی که برگیتی همی تابد
[...]
ستم کردست بر جانم سر زلف ستمکارش
نبینم جز جفا شغلش ندانم جز جفا کارش
اگرچه با ستمکاران نیامیزند جان و دل
مرا آرام جان آمد سر زلف ستمکارش
نخرد کس بلای جان و زلفین بلا جویش
[...]
تماشا میکند هر دم دلم در باغ رخسارش
به کام دل همی نوشد می لعل شکر بارش
دلی دارم، مسلمانان، چو زلف یار سودایی
همه در بند آن باشد که گردد گرد رخسارش
چه خوش باشد دل آن لحظه! که در باغ جمال او
[...]
چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش
چه خوردست او که میپیچد دو نرگسدان خمارش
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا
چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش
به کار خویش میرفتم به درویشی خود ناگه
[...]
فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش
که غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش
به سینه داغِ بالایِ الف سوزم که پیشِ او
چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش
به عالم می فروشد هر دمم سودایِ زلفِ او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.