گنجور

 
صغیر اصفهانی

چو غنچه خون دلت گر غذاست خندان باش

چو گل بگلشن ایام دامن افشان باش

تهی است کاسهٔ وارون آسمان زنهار

ز خوان دهر همان دست شسته مهمان باش

میان مبند چو مور از برای ران ملخ

بدیو نفس مسلط شو و سلیمان باش

کس ار حقیقت اسلام بایدش برگوی

که فیض بخش به هر کافر و مسلمان باش

نشین بکشتی حلم و به ناخدائی عقل

در این محیط بلا بر کران ز طوفان باش

مقام ایمنی ار خواهی از حوادث دهر

پناه خلق شو و در پناه یزدان باش

صغیر زنده بجان بودنت مقامی نیست

بکوش و زنده بذوق لقای جانان باش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حافظ

اگر رفیقِ شفیقی درست پیمان باش

حریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش

شِکَنجِ زلفِ پریشان به دستِ باد مده

مگو که خاطرِ عُشّاق، گو پریشان باش

گَرَت هواست که با خِضْر همنشین باشی

[...]

صائب تبریزی

ز خارزار تعلق ، کشیده دامان باش

به هر چه می کشدت دل ،ازان گریزان باش

قد نهال خم از بار منت ثمرست

ثمر قبول مکن سرو این گلستان باش

درین دو هفته که چون گل درین گلستانی

[...]

سلیم تهرانی

چو گل که گفت درین باغ شاد و خندان باش

به حال خویش چو تاک بریده گریان باش

درین چمن که زند برق فتنه تیغ به ابر

تمام سر شو و چون غنچه در گریبان باش

نکرد فایده ای از تلاش ساحل، موج

[...]

واعظ قزوینی

چو ابر بر سرمردم تمام احسان باش

معاش خلق جهان را تو میر سامان باش

چو گوهر، از گره کار هیچکس مگذر

بحل آن، همه استادگی چو دندان باش

مخور ز سنگدلی، چون نمک بهر دل ریش

[...]

سیدای نسفی

دلا ز بزم حریفان چو غنچه پنهان باش

بپوش دیده و دور از شکست دوران باش

برو ز گلشن و در گوشه بیابان باش

ز خارزار تعلق کشیده دامان باش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه