گنجور

 
صغیر اصفهانی

دل آنچه داشت در بر دلبر نیاز کرد

نازم به همتش که مرا سرفراز کرد

یک بوسه زان دو لعل بصد جان برابر است

الحق که جای داشت بما هر چه ناز کرد

نازم به نقطهٔ دهن او که بی سخن

از هست و نیست بر دل من کشف راز کرد

پر گشته است شهر ز دیوانه آن پری

گوئی گره ز سلسلهٔ زلف باز کرد

عاشق به کار خویش دمی وا نمی‌رسد

محمود عمر خود همه صرف ایاز کرد

بر یاد چشم و ابروی دلدار بود و بس

عارف اگر که خورد می ‌و گر نماز کرد

زاهد ز من همی دل و دین خواهد این گدا

بنگر که دست در بر مفلس دراز کرد

رو چاره جوی ای دل بیچاره از علی

بایست چاره را طلب از چاره ساز کرد

شاهی که داد بندگی خود چو بر صغیر

یکباره‌اش ز هر دو جهان بی نیاز کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کسایی

آن کس که بر امیر در مرگ باز کرد

بر خویشتن نگر نتواند فراز کرد

امیر معزی

آن بت که بر دلم در شادی فرازکرد

یک باره بر دلم دری ز مهر باز کرد

زلف جو سام بر دل مسکین من فکند

تا بر دلم جهان در خورشید باز کرد

بی‌خواب کرد چشم دلم در فراق خویش

[...]

فلکی شروانی

تا بر دل من آن بت طناز ناز کرد

صد در ز ناز بر دل من باز باز کرد

عطار

تا دوست بر دلم در عالم فراز کرد

دل را به عشق خویش ز جان بی نیاز کرد

دل از شراب عشق چو بر خویشتن فتاد

از جان بشست دست و به جانان دراز کرد

فریاد برکشید چو مست از شراب عشق

[...]

اوحدی

ترکم به خنده چون دهن تنگ باز کرد

دل را لبش ز تنگ شکر بی‌نیاز کرد

کافر، که رخ ز قبله بپیچیده بود و سر

چون قامتش بدید به رغبت نماز کرد

ای دلبری که عارض چون آفتاب تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه