گنجور

 
صغیر اصفهانی

صبحدم باد صبا مشک فشان می‌آید

گوئی از طرهٔ آن جان جهان می‌آید

عجب است اینکه رساند بیقین عاشق را

دهن او که نه در وهم و گمان میآید

بسکه بر ناوک نازش دل و جان گشته هدف

هر طرف افکند آنرا بنشان میآید

جویها میرود از سیل سرشگم بکنار

صحبت از سر و قدش چون بمیان میآید

گر نه سوز دل پروانه دهد شرح چرا

شمع را شعلهٔ آتش بزبان میآید

در شب هجر که دارد بقفا روز وصال

شاد از آنیم که این میرود آن میآید

دوش جان کن سبک از بار ریا ای زاهد

گرچه این نکته بطبع تو گران میآید

گوئیا گشته محول به صغیر و بلبل

آنچه از عشق بتوصیف و بیان میآید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

یا رب این بوی خوش از روضه جان می‌آید

یا نسیمیست کز آن سوی جهان می‌آید

یا رب این آب حیات از چه وطن می‌جوشد

یا رب این نور صفات از چه مکان می‌آید

عجب این غلغله از جوق ملک می‌خیزد

[...]

سعدی

آن نه عشق است که از دل به دهان می‌آید

وان نه عاشق که ز معشوق به جان می‌آید

گو برو در پس زانوی سلامت بنشین

آن که از دست ملامت به فغان می‌آید

کشتی هر که در این ورطه خونخوار افتاد

[...]

امیرخسرو دهلوی

سبزه‌ها می‌دمد و آب روان می‌آید

ابر چون دیده من گریه‌کنان می‌آید

از پس گشتن صحرا و لب جوی و چمن

هوسی در دل هر پیر و جوان می‌آید

سر و بالای من از من شده، زانم ناخوش

[...]

سلمان ساوجی

یار می‌آید و در دیده چنان می‌آید

که پری پیکری از عالم جان می‌آید

سر سودای تو گنجی است نهان در دل من

به زیان می‌رود آن چون به زبان می‌آید

من گرفتم که ز عشق تو حکایت نکنم

[...]

کمال خجندی

از لب او سختی چون به زبان می‌آید

گوییا آب حیاتی به دهان می‌آید

خواهد آمد ز منت تیر بلا بر جان گفت

در دل خسته مراه نیز چنان می‌آید

بر در او نه منم آمده جان بر کف دست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه