گنجور

 
صغیر اصفهانی

آنکه بهر جا عیان طلعت نیکوی اوست

ای عجب از چشم خلق از چه نهان روی اوست

باز کنند آرزو تا سخنش بشنوند

آنکه سرای وجود پر ز هیاهوی اوست

غیر ز دیدار او باز ندارد مرا

چشم سرم سوی غیر چشم دلم سوی اوست

چارهٔ دیوانگی سلسله است و مرا

مایهٔ دیوانگی سلسلهٔ موی اوست

بزم مرا مشک و عود گر نبود گو مباش

مشگ من و عود من جعد سمن بوی اوست

قصه دراز است باز هر شب اگرچه به بزم

از سر شب تا به صبح صحبت گیسوی اوست

قصه مخوان زاهدا دوزخ و جنت تراست

دوزخ من خوی یار جنت من روی اوست

سروری عالمی، پادشه عشق راست

زانکه سر سروران خاک سر کوی اوست

از چه فکنده است شور در همه خلق جهان

گرنه قیامت صغیر قامت دلجوی اوست

 
 
 
sunny dark_mode