گنجور

 
صغیر اصفهانی

ای منفعل تو را ز رخ انور آفتاب

از ذرهٔی به پیش رخت کمتر آفتاب

گر پرتوی بخوانمش از عکس روی تو

این رتبه را به خود نکند باور آفتاب

روز ازل اگر نه ز طبع تو خو گرفت

افشاند از چه تا به ابد آذر آفتاب

چشمان نیم‌خواب تو ماند برخ همی

چون نیم بار نرگس شهلا در آفتاب

این زلف سر کج است بگرد عذار تو

یا جا گرفته در دهن اژدر آفتاب

بردی گلاب و شانه چو ای مه بکار زلف

یکباره شد نهفته بمشک تر آفتاب

هرکس که دید ابروی خونریز در رخت

گفت ای عجب گرفته بکف خنجر آفتاب

با مهر و مه چکار مرا ز آنکه روی تو

هست اینطرف مه آنطرف دیگر آفتاب

از چهره روزداری و از خط و خال شب

از سینه صبح داری و از منظر افتاب

ای آفتاب روی در این صبح عید خیز

ریز از صراحیم بدل ساغر آفتاب

صبح است ووه چه صبح صبیحی کز آنگرفت

نور و ضیاء و تابش و زیب وفر آفتاب

صبحست و وه چه صبح شریفی که شد سبب

این صبح تا که خلق شد از داور آفتاب

صبحست و وه چه صبح که گاه طلوع آن

ناگه بزد ز برج هویت سر آفتاب

بدری بنیمه مه شعبان طلوع کرد

کش پرتوی بود ز رخ انور آفتاب

سلطان عصر داور دنیا و دین که هست

مأمور امر نافذ آن سرور آفتاب

شاهی که سکه تا مگر از نام وی خورند

مه گشته جمله سیم و سراسر زر آفتاب

بر چار جوشن فلک آرد چسان شکاف

وام ار ز تیغ او نکند جوهر آفتاب

امروز هرکه سایه نشین لوای اوست

بر سر نتابدش بصف محشر آفتاب

بر خاک پای او چو زند بوسه هر صباح

بر فرق اختران همه شد افسر آفتاب

چرخ است سبزه‌زار وی انجم شکوفه‌اش

ماهش گل سفید و گل اصفر آفتاب

در باختر همین نه بحکمش نهان شود

کز امر اوست سر زند از خاور آفتاب

در پرده است و بر همه شامل عطای او

تابد ز پشت ابر به بحر و بر آفتاب

ای ابر رحمتی که شد از غایت صفا

اندر وجود طیب تو مضمر آفتاب

خاکیم ما و رو بتو داریم ایکه تو

یک رو بخاک داری و یک رو بر آفتاب

در زیر سایه تو صغیر این چکامه را

از خامه ریخت یکسره بر دفتر آفتاب

 
sunny dark_mode