مگرگذشت ز هجرت هزار و سیصد و پنج
که درگذشت و جهانرا گذاشت باقرخان
شب چهاردهم از جمادیالاولی
چهارده شبه ماهی بخاک شد پنهان
کم از چهل بد عمرش ولی بعقل و ادب
هزار قرن فزون دیده بود از دوران
ز بس پر است جهان از نمود او همه جای
بدل نمیدهدم ره که رفته او ز جهان
بسوخت بر پدر پیربیش از آن دل خلق
که دیده گمشد فرزند و سوخت در کنعان
شد استوار که داغ جوان بشاه شهید
چه کرده بود که مرهم شدیش زخم سنان
کسی ز حال صفی آگه است در غم او
که دیده مرگ برادر بچشم و داغ جوان
بجاست از پی تاریخ او که گفته خرد
رسید طایر حق قرب اشیاءنه جان
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره باقرخان و مرگ اوست. شاعر با اشاره به تاریخ هجرت و زمان وفات باقرخان، او را فردی با عقل و ادب توصیف میکند که علیرغم عمر کوتاهش، دانش و تجربهای عظیم داشت. شاعر احساس غم و سوختگی پدر و دیگران را از دست دادن او بیان میکند و تأکید میکند که فقدان باقرخان بر دلهای بسیاری سنگینی کرده است. همچنین اشارهای به داغ جوانان و تأثیر عمیق این داغ بر خانواده و جامعه دارد. در نهایت، با تأمل درباره تاریخ و اهمیت وجود اشخاصی چون او، یادآور میشود که حضور این افراد به نوعی از ارزشها در زندگی بیشتر میافزاید.
هوش مصنوعی: آیا هزار و سیصد و پنج سال از هجرت نگذشت که باقرخان از این دنیا رفت و جهان را ترک کرد؟
هوش مصنوعی: در شب چهاردهم از ماه جمادیالاول، چهارده شباهت به یک ماه بود که به آرامی و پنهانی به خاک سپرده شد.
هوش مصنوعی: او عمری کمتر از چهل سال داشت، اما از نظر عقل و ادب، مانند کسی بود که هزار قرن را تجربه کرده است.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه دنیا پر از جلوههای اوست، هر جا که نگاه میکنم، نمیتوانم راهی پیدا کنم که به آن چه او از دنیا رفته برسم.
هوش مصنوعی: پدر از درد گم شدن فرزندش بیشتر از دل مردم سوخت و در سرزمین کنعان آتش دلش شدت گرفت.
هوش مصنوعی: چنان استوار شد که زخم شاه شهید را بر دوش کشید و حالا مرهمی برای زخمهای دیگر شده است.
هوش مصنوعی: کسی از وضعیت صفی خبر دارد که در غم او میگرید، زیرا شاهد مرگ برادر و داغ جوانی است.
هوش مصنوعی: شایسته است که به دنبال تاریخ او برویم، زیرا حکمت میگوید که روح حق به نزدیکی اشیا میآید و به جانها دست مییابد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
توانگری و بزرگی و کام دل بجهان
نکرد حاصل کس جز بخدمت سلطان
یمین دولت کایام ازو شود میمون
امین ملت کایمان ازو شود تابان
همه عنایت یزدان بجمله بهرۀ اوست
[...]
بزرگی و شرف و قدر و جاه و بخت جوان
نیابد ایچکسی جز بمدحت سلطان
یمین دولت ابوالقاسم آفتاب ملکوک
امین ملت محمود پادشاه جهان
خدایگانی کاندر جهان بدین و بداد
[...]
بهار تازه ز سر تازه کرد لاله ستان
برنگ لاله می از یار لاله روی ستان
جهان جوان شد و ما همچنو جوانانیم
می جوان بجوان ده درین بهار جوان
بشادکامی امروز داد خویش بده
[...]
اگر نجست زمانه بلای خلق جهان
چرا ز خلق جهان روی او بکرد نهان
اگر نخواست دلم زار و مستمند چنین
چرا نگاشت رخش خوب و دلفریب چنان
اگر نگشت دل من تنور آتش عشق
[...]
شب دراز و ره دور و غربت و احزان
چگونه ماند تن یا چگونه ماند جان
بسان مردم بی هوش گشته زار و نزار
دلم ز درد غریبی تن از غم بهتان
مرا دو دیده به سیر ستارگان مانده
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.