گنجور

 
صفایی جندقی

بفکن ز لطف بار دگر سایه برسرم

می کش به روی دست گرم بار دیگرم

کس چون شما یتیم نوازی نمی نمود

بنشین و پاره ای بنشان باز در برم

با دست مرحمت چو یتامای دیگران

گرد یتیمی از لب و دستار بسترم

گر باورت نه از لب خشکم تفوف دل

اینک دلیل تاب درون دیده ی ترم

با روی زرد و اشک روان دل خوشم که من

ملک غمت مسخر از این گنج و لشکرم

من با کمال یأس به وصلت امیدوار

این دولت از کجا شود آیا میسرم

دستم ز آستین نکند آسمان رها

ورنه ز آستان تو یک گام نگذرم

گیرم که خصم پیش تو نگذاردم به عنف

آن چشم کو که سوی سوای تو بنگرم

گر برکنم دل از تو و برادرم از تو مهر

آن مهر برکه افکنم آن دل کجا برم

چاهی است هرقدم که درافتم به سر در او

راهی که از قفای تو با فرق نسپرم

حاشا که سر ز کوی تو تابم به اختیار

خوشتر ز تخت تاجوری خاک این درم

گر هستمی پس از تو جز اینم امید نیست

بر خاک بارگاه تو عمری به سر برم

یارب ببند دست تعدی چرخ باز

بردارد ار ز تربت این آستان سرم

رفتم کجا ولی من و این راه دیر پای

وان ره چسان روم که نباشی تو رهبرم

تابان چو شعله فاطمه با چشم اشک بار

گفت این حدیث با خود و لختی گریست زار