فغان که نیست مرا در دهان زبانی چند
که از معانی حسنت کنم بیانی چند
کجا مجال که تا صبح حشر هر نفسی
کنم ز شام فراق تو داستانی چند
غم تو سوخت ریاضم به می چه خواهد ماند
به یک بهار اگر برخورد خزانی چند
نه باغبان و نه گلچین مرا به داد رسید
به سینه ماند همان حسرت فغانی چند
مگر به چنگ کنم یک ره آستین را
هزار ناحیه سودم بر آستانی چند
ز خوف و خشیت و خواری ز صبر و صدق و صفا
به عرض عشق تو آورد به ارمغانی چند
به چاک سینه ام از زخم آخرین پیداست
ز تیرهای نخستین به دل نشانی چند
مرا سپار به سگ های کوی خویش کنون
که نیست از همه هستی جز استخوانی چند
کجاست جز تو که آرایش صد انجمنی
صنوبری که بود زیب بوستانی چند
به قدر چهر خود آزادکن صفایی را
ز سرو و سوری و شمشاد و ارغوانی چند


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از فقدان واژهها برای بیان محبت و زیبایی معشوق خود گلایه میکند و میخواهد داستان فراق را بازگو کند. او از غم معشوق خود رنج میبرد و احساس میکند که بهار زندگیاش تحت الشعاع این غم قرار گرفته است. در ادامه، به حسرتهایی اشاره میشود که بر دل او باقی مانده و به ناامیدی از حمایت دیگران میپردازد. شاعر همچنین از دردهای دل و زخمهای روحی ناشی از عشق میگوید و از برزخ تنهایی خود نالان است. او تقاضا دارد که معشوقش با زیباییاش به او آزادی عطا کند و احساس میکند که هیچ چیز در زندگیاش جز حسرت و یاد معشوق باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: ای وای، که زبانم قادر به بیان زیباییها و معانی تو نیست! چقدر دلم میخواهد که بتوانم دربارهٔ زیباییات صحبت کنم و احساساتم را با کلمات منتقل کنم، اما هیچ زبانی برای این کار کافی نیست.
هوش مصنوعی: کجا فرصتی دارم که تا صبح قیامت هر نفسی را برای تو داستانی از جداییام بگویم؟
هوش مصنوعی: غم تو باعث شد که عارفتم را بسوزانم و دیگر چیزی از آن باقی نماند. اگر در یک بهار، چندین خزانی را تجربه کنم، چه فایدهای خواهد داشت؟
هوش مصنوعی: نه باغبان و نه گلچین نتوانستند به من کمک کنند و حسرت و فغان در دل من باقی ماند.
هوش مصنوعی: آیا ممکن است راهی پیدا کنم که با دستم آستینم را بگیرم و از آن هزاران فایده به دست آورم، فایدههایی که در خانههای مختلف هستند؟
هوش مصنوعی: از ترس و بیم و خجالت، از صبر و صداقت و پاکی، به خاطر عشق تو چندین هدیه آوردهام.
هوش مصنوعی: در سینهام نشانههای زخم آخرین به وضوح دیده میشود، ناشی از تیرهای اولیهای که به قلبم زده شده است.
هوش مصنوعی: اکنون که دیگر هیچ چیز از وجودم باقی نمانده و فقط چند استخوان دارم، مرا به سگ های محلهام بسپار.
هوش مصنوعی: کجا میتوانم پیدا کنم کسی را که به زیبایی تو باشد، کسی که مانند یک سرو در میان باغها و بوستانها به نظر برسد و زیباییاش همچون صدها مجلس زیبا باشد؟
هوش مصنوعی: به اندازه زیبایی خود، فضایی زیبا با درختان سرو، گلهای سرخ و یاس و سایر رنگها بساز.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز دل که رفت به تاراج دلستانی چند
به ما نمانده به جز ناله و فغانی چند
نماند گرچه ز من غیر استخوانی چند
نشاندهام به ره تیر او نشانی چند
دگر به کوچهٔ خوشابروان مرو ای دل
[...]
امان نداد جدایی مرا زمانی چند
که التماس کنم از اجل امانی چند
دلا به سینه ی جانان گذر مکن زنهار
که بسته نرخ نگاهی به نقد جانی چند
عمارت دل ویران مجوی از آن که به هیچ
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.