گنجور

 
صفایی جندقی

سحرگهان که صبا نافه گستری می کرد

به باغ گل ز غمت پیرهن دری می کرد

به بوی موی تو سنبل به خویش می پیچید

به شوق روی تو بلبل سخنوری میکرد

هوا به رنگرزی درچمن چو بر می خاست

غمت به روی من آغاز زرگری میکرد

بدان امید که گردد بهای خاک درت

رخم مقابله با زر جعفری می کرد

توخود به دست کرامت ز پای بنشستی

وگرنه سرو کجا با توهمسری می کرد

نظر بدو توخود انداختی وگرنه کجا

به چشم شوخ تو نرگس برابری میکرد

صفایی از همه خیل خط فروشان کاش

خودی ز روی صفا از ریا بری می کرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صفایی جندقی

خلاف عادت اگر چرخ یاوری می کرد

به خاک کوی توام بخت رهبری می کرد

سری به پای تو چون خاک سودن روزی

شبی ستاره اگر ترک بدسری می کرد

عنایت تو ز حد درگذشت ورنه چه چیز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه