گنجور

 
صفایی جندقی

دردا که اشک خون به رخم کشف راز کرد

بازم به کار پرده دری برگ و ساز کرد

طومار غم که دیده ز مردم همی نهفت

برداشت دست از دل و بی پرده باز کرد

واعظ علاج عشق به هجرم حواله داشت

حمل حقیقت غم ما برمجاز کرد

جانان مرا برات رهایی به مرگ داد

بس لطف با من آن شه مسکین نواز کرد

بازم غمت که باهمه لاقیدی از دوکون

ما رانیازمند تو ای سرو ناز کرد

کمتر تحکمی که شد از عشق برعقول

محمود را مسخر حکم ایاز کرد

بادش زجفت ابروی طاق تو شرم ها

عابد که رو به قبله مسجد نماز کرد

با تاج شه ز دولت فقرم سری نماند

عشقت مرا به ترک کله سرافراز کرد

طوبی به روز وصل هم ای کاش داده بود

آن کو شراب فراق تو چندین دراز کرد

با فر بخت خویش صفایی کنم سپاس

کاقبال عشقم از دو جهان بی نیاز کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کسایی

آن کس که بر امیر در مرگ باز کرد

بر خویشتن نگر نتواند فراز کرد

امیر معزی

آن بت که بر دلم در شادی فرازکرد

یک باره بر دلم دری ز مهر باز کرد

زلف جو سام بر دل مسکین من فکند

تا بر دلم جهان در خورشید باز کرد

بی‌خواب کرد چشم دلم در فراق خویش

[...]

فلکی شروانی

تا بر دل من آن بت طناز ناز کرد

صد در ز ناز بر دل من باز باز کرد

عطار

تا دوست بر دلم در عالم فراز کرد

دل را به عشق خویش ز جان بی نیاز کرد

دل از شراب عشق چو بر خویشتن فتاد

از جان بشست دست و به جانان دراز کرد

فریاد برکشید چو مست از شراب عشق

[...]

اوحدی

ترکم به خنده چون دهن تنگ باز کرد

دل را لبش ز تنگ شکر بی‌نیاز کرد

کافر، که رخ ز قبله بپیچیده بود و سر

چون قامتش بدید به رغبت نماز کرد

ای دلبری که عارض چون آفتاب تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه