گنجور

 
صفای اصفهانی
 

بنشین بپس زانو در مصطبه جانها

تا چند همی گردی بر گرد بیابانها

بگذار سر ای سالک بر پای گدای دل

تا تاج نهند از سر در پای تو سلطانها

در مزرعه دنیی حاصل نتوان بردن

در مزرعه گر بارد از چشم تو بارانها

با کوه اگر گویم این راز زهم ریزد

گوئی دل سنگینت زد پتک بسندانها

بشکافت بطنازی بشکست بطراری

تیرش همه جوشنها زلفش همه پیمانها

آنماه همی تابد آن سرو همی روید

در زاویه دلها از باغچه جانها

از چرخ چرا جوئی کز تست پریشان تر

سری که بود پنهان در سینه انسانها

شاهی که بود درویش سلطان دلست ار نه

بر تخت همی ماند بر صورت ایوانها

شاهنشه فقرستی شایسته سلطانی

مردست که خواهد برد این گوی ز میدانها

سلطان که بود آدم از دیو نپرهیزد

شمشیر یداللهی برد سر شیطانها

با دوست نیندیشم در این دی و این بهمن

آنطرفه بهار خوش با آن گل و ریحانها

ابروی نگار من ابطال کشد در خون

زین طرفه کمان آمد بر سینه چه پیکانها

این سر نتوان گفتن جز بر سر دار ایدل

اسرار صفا یکسر ثبتست بدیوانها