گنجور

 
صفای اصفهانی
 

کونین ظهور دلبر ماست

کس نیست بیار یار تنهاست

گویند که روی اوست پنهان

ای بی خبران کور پیداست

زیباست جمال یار زان روی

بد نیست هر آنچه هست زیباست

برخاست و راست شد قیامت

سبحان الله این چه بالاست

ای منتظران حشر موعود

بینید قیامتی که بر پاست

سیمست بر آفتاب روشن

یا دلبر آفتاب سیماست

ای گرسنه زمانه قحط

غافل منشین که خوان یغماست

ای تشنه خفته در بیابان

برخیز که کائنات دریاست

یکتاست کسی که دید کس نیست

آن شاهد خوبروی یکتاست

هنگام دیست و خانه از اوست

چون دسته گل چه جای صحراست

چشمی که ندیده یار بیند

در آینه دلی که بیناست

جانی که نکرده جای در عشق

گر جای کند بجسم بیجاست

ابروی نگار من بتحقیق

محراب عبادت مسیحاست

در دست صفاست طره دوست

این سلسله طریقت ماست