گنجور

 
صفای اصفهانی
 

قدری که زاید از موت اندازه قدر نیست

باید ز خویش مردن کاین عمر را قدر نیست

هر سر که آشنا نیست با پای بنده عشق

گر باشدی سر شاه در فقر معتبر نیست

با اهل درد خامی در کیش عشق کفرست

ما سوختیم ز آتش وین خام را خبر نیست

گر پی سپار عشقی اندیشه ات ز جان چیست

آن را که بیم جانست در عشق پی سپر نیست

انی انا الله از خویش بشنو که خاک بهتر

از آنکه گفت انسان در رتبه شجر نیست

برجه ز جوی امکان برخور ز آب حیوان

ای تنگ رزق عمان کوچکتر از شمر نیست

ای دل بتن پرستی برخوان عشق منشین

زین سفره قوت عشاق جز پاره جگر نیست

سر خواهی ای برادر ترک کلاه خود گوی

آن را که بی کلاهست از دزد بیم سر نیست

بردار کامی از خویش کز ملک تن پرستی

تا پیشگاه جانان یک گام بیشتر نیست

در ملک خوبروئی در غایت نکوئی

بسیار باشد اما این نازنین پسر نیست

طفلیست سرو قامت کز من بیک اقامت

دل برد و این کرامت در قوه بشر نیست

جام جم ار شنیدی از سیرت صفا جوی

در هفت خط عالم جام جم دگر نیست