گنجور

 
صفای اصفهانی
 

جز دل عارف شجر نور نیست

موسی ما را هوس طور نیست

سینه ما مهبط انوار هوست

پست تر از ایمن مشهور نیست

بیخودی ما زخم وحدتست

مستی ما از می انگور نیست

دوری و نزدیکی خود در سپار

تا بخدا از تو رهی دور نیست

زود نهان شو که شود آشکار

آنکه ترا بی نظرش نور نیست

شاد شو از غم که ز سودای عشق

هر که ندارد غم مسرور نیست

جام ازل جرعه مست خداست

در خور افسرده مخمور نیست

پیش موحد که نترسد ز دار

کیست درین دار که منصور نیست

طوف هوای احدیت کند

شهپر شاهین پر عصفور نیست

خلوت توحید مقام ولیست

پادشه ار آید دستور نیست

وجد من از نغمه داودیست

از دف و نای و نی و طنبور نیست

در نظر من که خرابم دلی

نیست که گنجینه منظور نیست

کوی خرابات بود خانه ئی

نیست درین کوی که معمور نیست

چرخ سلیمان الوهیتست

وادی دل مملکت مور نیست

کشته این معرکه در خاک و خون

مرده این مقبره در گور نیست

دشتخوش پنجه محمودیست

این قمر منشق مسحور نیست

بستان پیداست که صاحبدلست

سر خدا از دل مستور نیست

گنج معارف دهدت رایگان

عارف دلباخته مزدور نیست

گنج فراوان و گهر بیشمار

چنگ بزن دیده ات ار کور نیست

تا بنخواهی ندهندت نثار

دادن ناخواسته دستور نیست

پای بنه بر سر گنج ای فقیر

گو نتوانم که نهم زور نیست

عور شو از مطلق اوصاف تن

جامه جان خر سلب عور نیست

ساحت دل مهبط وحی خداست

تیره تر از باطن زنبور نیست

خرقه عارف ردی کبریاست

جامه حق اطلس و سیقور نیست

عرش نشیمنگه شاهین ماست

ابن طیران در پر طیفور نیست

خسرو گنجینه جان در دلست

گنج دل و جز دل گنجور نیست

باغ بهشتست دلم کاندرو

جز رخ آن آفت جان حور نیست

معتدلست آنچه بهار دلست

باغ مرا بهمن وبا حور نیست

مشرق انوار ازل سر ماست

صبح ازل را شب دیجور نیست

لوح دل ماست کتاب مبین

نیست درو حرف که مستور نیست

دار شفای مرض ما سواست

لیک بحمدالله رنجور نیست

جنت ماهوست که بر قصر خلد

همت صاحب دل مقصور نیست

صاحب ذکریم و خداوند فکر

غیر خدا ذاکر و مذکور نیست

نیست ز جمهور برون یار لیک

در خور گنجایش جمهور نیست

بیرون از رحمت او هر چه هست

نیست بجز شرک که مغفور نیست

عذر پذیرنده گه اعتذار

اوست ولی مشرک معذور نیست

هستی بر فطرت توحید زاد

جبر چه باشد کس مجبور نیست

کون و مکان آینه ذات اوست

ژرف نگر آینه آکور نیست

آینه پنهان و خدا آشکار

جز هو باذره و با هور نیست

غیر خدا نیست که در چشم ماست

قاهر بی پرده و مقهور نیست

نیست دوئی امر و اولوالامر را

غیر یکی آمر و ماء/مور نیست

طوف تن کامل کن هفت شوط

طائف کل سعیش مشکور نیست

خاک گدای در درویش فقر

جز گهر افسر فغفور نیست

جز دل صاحبدل صاحب نظر

گوهر کان و در در دور نیست

گلبن باغ جبروت بقاست

زاغ درین گلشن ناطور نیست

حشر الی الرحمن سریست ژرف

کیست که با رحمن محشور نیست

قادر و مقدور یکی دان ولی

قادر در حیز مقدور نیست

جزو کند آری آهنگ کل

ور نه کسی نیست که در شور نیست

در سر درویش بود سر یار

در دل پر کینه مغرور نیست

نیست مثاب ز وحدت بریست

معتقد شرکت ماء/جور نیست

بر اثر یافه منکر متاز

نیست مرا نکته که ماء/ثور نیست

سر که بود بیخبر از طور عشق

در خور او جز حد ساطور نیست

محو خدا را نکند مرگ مات

صهو صفا را صعق صور نیست

جذبه مرا داد می زنجبیل

نشاء/ه امروز ز کافور نیست

نغمه نای من روح اللهیست

راهوی و چینی و ماهور نیست

شعبه من عرشی و قهاریست

ترک و نشابورک و مقهور نیست

گوهر گنجینه من دولتیست

کان بدخشان و نشابور نیست

سلسله گردن جان کن مپاش

نظم ل آلی در منثور نیست

قافیه مجهول شد از چند جا

شد بکسم کشمکش و شور نیست

ما بر معروف و تو مجهول بین

هستی بر دید تو محصور نیست

کون عدم بود و چو موجود شد

نیست بجز واجب و محذور نیست

طبع سخن معتدل معنویست

سرد و ترو یابس و محرور نیست

فارس بیرنگ ببیرنگ تاخت

رفرف وحدت کرن و بور نیست