گنجور

 
صفای اصفهانی
 

ما زمره فقرا از روز در تعبیم

خورشید اختر روز ما آفتاب شبیم

افسرده ایم بروز چون شمع و شب ببروز

شمعیم و وقت فروز پروانه طلبیم

هم آفتاب کفیم هم ماه بی کلفیم

از انبیا خلفیم بر اولیا سلبیم

دارنده فلکیم با امر مشترکیم

چون شرک نیست یکیم چون غیر نیست ربیم

رندان خانه بدوش هشیار سر سروش

بیگانه ایم ز هوش با عشق منتسبیم

بیمار و زار و غریب تب دار عشق حبیب

فرمان پذیر طبیب فرمانروای تبیم

بی زیب و بی حلیم بر قله قللیم

مقصود بی عللیم موجود بی سببیم

گه ارض و گاه سما گه درد و گاه دوا

گه بنده گاه خدا ما قوم بوالعجبیم

در کشور ملکوت ما مرد قوت و قوت

از دفتر جبروت ما فرد منتخبیم

ما مرغ دانه ذات بر طرف آب حیات

از شوق در نغمات از عشق در لهبیم

گر دوست جلوه کند پا تا بسر همه چشم

ور یار بوسه دهد سر تا بپای لبیم

در مکتب ملکی داننده نکتیم

بر منبر فلکی خواننده خطبیم

برتر بجوهر ذات مازین حدود و جهات

بگذشته در حرکات زین هفت توقببیم

اولاد سر رسول مرد خداست نه غول

ما مرد مرد و ملول از خارجی نسبیم

مائیم بی حولی ملک ولای ولی

کز آدم ازلی موروث و مکتسبیم

بینای ختم رسل ختم ولایت کل

نا کرده طی سبل ما یار بولهبیم

بین رهسپار عدم روم و فرنک و عجم

ما در صراط وجود از سید عربیم

شوال تا برجب میخواره و بطلب

تا آخر رمضان از اول رجبیم

باید زدار فنا اندوخت رزق بقا

کز این سه ماه طلب نه ماه در طربیم

ما مفلس و بجهان پوشیم کسوت جان

عوران جامه رسان بی اطلس و قصبیم

مست نشاط همیم سیل بنای غمیم

شیرازه حکمیم آوازه ادبیم

ای دهر بکر عجوز بر ما چه جلوه کنی

چل سال میگذرد از عمر و ما عزبیم

بر جد اختر پیر در رتبه پدری

در صورت بشری مولود ام و ابیم

شه ملک عبد صفا در شهوتست و غضب

ما مالکیم و سوار بر شهوت و غضبیم

ز القاب و نام گریز در ظل اسم حکیم

با صد هزار لقب مائیم و بی لقبیم

شاه لطیف دلیم انسان معتدلیم

با یار متصلیم از خویش در هربیم

قطبیم و غوث و ولی فردیم ولم یزلی

قائم باسم علی عالی بهر حسبیم

راننده شبهیم داننده کتبیم

نور و ضیای حبیم نشو و نمای حبیم

این ما نه ماست خداست محجوب منکر ماست

حق آفتاب بقاست ما ظل محتجبیم

در ذات مبداء/ جود ما از صراط صعود

فانی ز نور و جود تا عرق و تا عصبیم