صورت اندیش کی از معنی ما باخبر است؟
پای خوابیده چه داند که چه در زیر سر است؟
باخبر بودن از آیین جهان نیست کمال
کامل آن است که از غیر خدا بی خبر است
به قدم سیر جهان کار هوسناکان است
سالک آن است که بی منت پا در سفر است
غم مخور ای دل اگر بی هنرت می خوانند
هست [جایی] که همه عیب تو آنجا هنر است
لب خاموش سعیدا سخنی بی عیب است
گوشهٔ امن در این دور زمان، گوش کر است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به مفهوم آگاهی و بیخبری پرداخته است. او میگوید که بیداری واقعی به معنی آگاه بودن از حقیقت زندگی و جهان است، و انسان کامل کسی است که از غیر خدا بیخبر است. همچنین، اشاره میکند که جوانان دنیا به دنبال هوسها هستند، در حالی که سالک واقعی کسی است که بدون توقع و با آرامش در سفر زندگی پیش میرود. شاعر دل را تسلی میدهد که نگران نظر دیگران نباشد، چون در جهانی وجود دارد که عیوب انسان دیگر مهم نیستند و هنری در میان آن عیوب نهفته است. در نهایت، او بر لزوم سکوت و حفظ آرامش در دنیای پرهیاهو تأکید میکند.
هوش مصنوعی: آیا کسی که فقط به ظاهر چیزها نگاه میکند، میتواند روح و عمق معنی آنها را درک کند؟ مانند کسی که خوابیده و بیخبر از آنچه زیر سرش میگذرد، نمیداند چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
هوش مصنوعی: آگاه بودن به قوانین و رفتارهای جهان، نشان از کمال نیست؛ بلکه کمال واقعی در این است که انسان از غیر خدا بیخبر باشد و تنها بر آنچه که خداوند میگوید و میخواهد تمرکز کند.
هوش مصنوعی: سیر و گردش دنیا تحت تأثیر خواستههای انسانهاست، اما کسی که واقعی در سفر است، بدون انتظار از دیگران و بیمنت به راه خود ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: نگران نباش ای دل، حتی اگر بیاستعدادیت را به زبان میآورند، در جایی وجود دارد که تمام نواقص تو به عنوان هنری ارزشمند شناخته میشود.
هوش مصنوعی: سکوت و آرامش سعیدا، سخنی بیاشکال است. در این زمانهی پرآشوب، گوشهای نادانی فقط به نداهای ناچیز توجه میکنند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است
چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است
نه همی بینی کاین چرخِ کبود از برِ ما
بسی از مرغ، سبکپَرتر و پرّندهتر است؟
چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپید
[...]
پیش من یکره شعر تو یکی دوست بخواند
زانزمان باز هنوز این دل من پر هسر است
در خانی ز پس اوست و بآنحلقه در است
نتوان گفت کز آنهاست کز آنها بتر است
سرخ مرد است ولی چاره چه دانم چو غر است
سرخ عر نبود در زیر برنگ دگر است
فلسفه داند و از فلسفه دانان خر است
[...]
بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
که همه کار جهان رنج دل و دردسر است
تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی
مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است
عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند
[...]
هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است
نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.