گنجور

 
سعیدا

در خم هر حلقهٔ زلفش رهین است آفتاب

سایه سان پیش قد او بر زمین است آفتاب

مزرع حسنی که گردون است خاک ریشه اش

از برای روزی خود خوشه چین است آفتاب

نور چشم از مهر افزونتر نماید در نظر

از برای دیدهٔ ما دوربین است آفتاب

کیست یارب آن سواری کز غرور حسن او

آسمان با این بزرگی اسب و زین است آفتاب

عرش باشد حلقهٔ مهری به انگشت صفات

آسمان فیروزه و نقش نگین است آفتاب

گه پریشان می کند گه غنچه می سازد چو زلف

با سیه بختان سعیدا این چنین است آفتاب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بلند اقبال

ماه من را هر که بیند گوید این است آفتاب

در فلک هم خود همی گویدچنین است آفتاب

گرمنجم گفت بر چرخ برین است آفتاب

من بر این هستم که طالع بر زمین است آفتاب

خود گرفتم آفتاب از روشنی چون روی توست

[...]

جیحون یزدی

اینکه با چهر تو چون سحر مبین است آفتاب

در پناه خال هندویت مکین است آفتاب

زلف زنار ترا بسته بچین است آفتاب

ازلبت همسایه باروح الامین است آفتاب

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه