گنجور

 
سعیدا

من نه این آب روان از لب جو می بینم

نفس اوست که من از دم او می بینم

آنچه در جام، جم از دور تماشا می کرد

گاه در شیشه و خم گه به سبو می بینم

با وجودی که نه بیش است و نه کم از کم و بیش

هر طرف می نگرم جلوهٔ او می بینم

توبه زلف و خط و [خالی] گرو و من به نگاه

تو ز گل رنگ و رخ و من همه او می بینم

هر کجا پیرهن دوستی و مهر و وفاست

چاک گردیده ز دست تو رفو می بینم

نظر از خویشتن آن روز که برداشته ام

شکر ایزد که سعیدا همه او می بینم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شمس مغربی

من که در صورت خوبان همه او می‌بینم

تو مپندار که من روی نکو می‌بینم

نیست در دیده من هیچ مقابل همه اوست

تو قفا می‌نگری من همه رو می‌بینم

هرکجا می‌نگری دیده بدو می‌نگرد

[...]

شهریار

از همه سوی جهان جلوه او می‌بینم

جلوه اوست جهان کز همه سو می‌بینم

چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل

چهره اوست که با دیده او می‌بینم

تا که در دیده من کون و مکان آینه گشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه