گنجور

 
سعیدا

به هر چمن که وصال تو را خیال کنم

چون گل به خون جگر رنگ خویش آل کنم

به صد زبان نشود اشتیاق من ظاهر

چو گل به باد صبا گر بیان حال کنم

چنان خیال تو جا کرده است در جانم

که گر به خویش بیایم تو را خیال کنم

امید هست ز لطف خدای بی همتا

که قصر و خانهٔ بدخواه پایمال کنم

به سر من که زبان خیال محرم نیست

به خامهٔ دو زبان، چون بیان حال کنم

بیار باده و با محتسب بگو چون است

که خون دشمن دین را به خود حلال کنم

امید هست سعیدا ز لطف همت دوست

که عمر باقی خود صرف در وصال کنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

بیک نظر که بر آن مه شب وصال کنم

هزار ساله جفای فلک حلال کنم

نظر بهیچ ندارم ز نعمت دو جهان

مگر نظاره آن حسن و آن جمال کنم

خیال وصل تو با آنکه شد محال مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه